تبليغاتX

This free script provided by

از کسی که دوستش داری، ساده دست نکش

از کسی که دوستش داری، ساده دست نکش

بعد از مدتها آمدم دوباره باشم

مثل حس هميشگي

مثل لطف بي دريغ خورشيد

مثل عادت هاي طبعيت

مثل پرواز پرنده

مثل آمدن تو

مثل بهانه هاي هميشگي ،آمدم

گاهي وقتا با خودم ميگم : حرف هاي دل خريدار نداره !

با رنگ و بوي دوران آهن ، ارتباطي نداره

با حال و هوا و حس ادم هاي اين زمونه ، منافاتي نداره

جايي كه حس آدمها پوزقرن دو هزاره

جايي كه به حرف دل ريشخند ميزنن

جايي كه شعر و موسيقي ، كم رنگ و كم صدا شده

جايي كه مردم براي نماز خوندن بهانه گير شدن

جايي كه دل آدمها هزار لايه شده

جايي كه سبزه راحتر زير پا له ميشه

شاخه درخت راحتر ميشكنه

جايي كه آدمها از هر چيزي دنبال ريال ميگردن

جايي كه شعر گفتن شده بازي و پوز خواننده ها

جايي كه آدمها مردنو فراموش كردن

ميشه آدم دلش نگيره!!!

ميشه حرف زد و فرياد زد؟

ميشه بدون لرزش صدا ،حرفي گفت؟؟؟

جايي كه آدمها خودشونو به كري ميزنن

جايي كه آدمها ميگن : نه !!! ما كه چيزي نديديم!!!

جايي كه هر چي بگي با پول ترازو ميشن

جايي كه هيچ كي به فكر هيچكي نيست

جايي كه هيچ كي دلش بحال كسي نمي سوزه

ميشه به كسي اعتماد كرد؟

ميشه از بهشت وجهنم و حقيقت انسان حرفي زد؟

ميشه نوشت؟

براي كي؟؟؟

ماها يادمون رفته ممكنه فردا نباشيم

نه !!! شايد بعد الان هم، نباشيم

اره درسته ، آدما يادشون رفته مردنو

آدما يادشون رفته رفتنو

يه روزي دلاي ادما دوست داشتني بود

حرفا اعتبار داشت

خريدار داشت

انگار هر چي جلوتر ميريم

ارزش طلا و سكه بهتر ميشه

عوضش ، آدما بدتر و بي اعتبار تر ميشن

غصه دار تر ميشن

از درون فقيرتر ميشن

                                             ......................

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18 12:2 توسط لاله |


روز دیگر مثل همیشه آمد

با شکوه و مقدس خورشید این روز طلوعی دارد

زمین به حرمت تمام مهربانی هایش ادای خشوع و احترام است

آسمان بال بی انتهایش را امروز روانه زمین کرده

فرشته ها دسته دسته ستاره شدند

از افق تا در هر خانه ای بوی بهشت شدت گرفت

گویی کلید گم شده امروز رنگ تازه ای گرفت

حس پرواز سرخ شد

از شدت این شور - زمین دوباره یاد عظمت خلقت گرفت

امروز همیشه سبزتر است

امروز آسمان خیلی رویایی تر است

امروز همه نگاهها محرم نگاه او شد

من تمام حسم - ذره ذره حرمت نام اوست

من تمام عمرم فدای یاد اوست

من تمام حواسم - حرف هایم - پیش کش ناز نگاه اوست

نفسم مغرور است

غروری از جنس محبت مادر

مادر دوستت دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 0:0 توسط لاله |


من هم حرفهایی برای گفتن دارم ،

ولی سکوت می کنم .

که سکوت

همیشه ،

نه علامت رضاست .

گاه ،

رساترین فریادهاست .

سکوت می کنم

که بی دادی باشد

به تمام بیدادهای روا رفته

پاسخی موجز به تمام ابلهان ،

در طول تاریخ .

من هم

حرفهایی برای گفتن دارم

ولی سکوت میکنم

و از این سکوت

راضیم ،

اگرچه سکوت

همیشه

نه علامت رضاست .

بیهوده نیست

که

دعا اجابت نمیشود

و معجزه

بی اثر می ماند !

مرغ آمین

همچو زمین

لم داده در گوشه ای

پاتیل و مست

باده در دست

به ریش ما می خندد

و بیچاره دستانم

که هنوز

با جاذبه زمین می جنگد

                                                        

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27 9:41 توسط لاله |


 

می نویسم، می نویسم این بار تا باز هم بدانم و بدانیم  نوشتن از دردمان می کاهد اما آن را دوا نمی کند، می نویسم تا قدم هایم با قلمهایتان همراه شود، می نویسم تا راهوار گامهایتان باشم، می نویسم  تا بدانم عطر کاغذ در میان برگهای ذهنم ابدی خواهد شد،   می نویسم تا رنجهایم رنگی شوند، می نویسم تا خطهایم پر از درد و سطرهایم پر از عشق باشند .

می نویسم برای روزگارم که می گذرد، می نویسم تا بمانم ،می نویسم برای نانوشته ها، می نویسم برای کفشهایی که ندانستند به پای چه کسانی می روند، آخر می دانی چشم های کفش هایم همیشه رو به زمین بوده است! می نویسم برای گره های پیشانیم، می نویسم برای کج روی راه هایم، می نویسم برای عطر نان گرم، می نویسم برای چراغ هایی که خاموش اند، می نویسم تا بدانم و بدانیم که نمی دانیم، می نویسم تا افتخار کنم به نداشته هایم، می نویسم برای جهالت ،برای سقوط، برای فراز، برای دینم، می نویسم از کجا هستم، می نویسم از نازک ترین رشته ها، می نویسم از زنجیر شدن لحظه ها، می نویسم از مهرهای داغ زده بر پیشانی ها، می نویسم از ناتمام ها، می نویسم از گسستن، از گسستن زندگی، می نویسم از غرور بی فروغمان، از پایی که لب جوی شکست، می نویسم از ابروهای شکسته جای چشم، می نویسم از جاده هایی که هرگز نرسیدند، می نویسم از خطهای موازی، می نویسم از خوش یمنی فردا، می نویسم از طلوع صبح، می نویسم از آن جا که هوا تاریک است، می نویسم ... می نویسم ..  می نویسم .

تو هم بنویس برای اینکه بدانیم هنوز مینویسی، بنویس تا بدانیم در میان مردگان زنده خواهی بود، بنویس از گناه هایمان، از گناه های نادان هایت، بنویس بنویس لااقل تو دیگر خجالت زده نباش  که تو خدا بودی و ما خدایی کردیم... .

هر کدام از  نوشته هایم، نوشته ی تو باد، تا بنویسی عطر خوش زندگی را...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22 12:1 توسط لاله |


 اين روزها دوستان غريب شده‌اند
و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم
دوستي عطر آشنايي است ديرينه
كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست
و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا
مثل دوستيمان با خدا

  اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم
و در لحظات پاك نيايش
براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم
براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم
به پرنده‌ها مي‌گويم التماس دعا...

 اين روزها كسي گم شده است
در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب
در هنگامه بوسه باران آسمان...
تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

 اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد
وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد
دلم مي‌لرزد
صدايم مي‌گيرد
و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند
ن ي ا ز به دوستي رازي است كه به ت م ل ك نبايد فروختش!

 اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم
چشمانم برق مي‌زند
روزي شاعري برايم گفت
پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!
و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

 اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم
همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم
بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم
بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم
مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند
تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود
با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم
و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم
براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25 11:43 توسط لاله |


سالي نو، زايش دوباره از درون

با نگاهي دوباره به رفتارها و اخلاقيات خود پوسته ها مي اندازيم و آماده ي دگرگوني هاي دوباره مي شويم.

كَسي از ژرفاي خاموشي وجودم مي پرسد:

امروز چندمين روز زندگي منست؟

چند روز مانده تا آخرين برگ زندگيم؟

پرنده هنوز مي خواند. گل نفسي تازه مي كشد. رود پيوندي تازه را تجربه مي كند.

پيچك هاي اميد رو به سوي نور آغوش مي گشايند.

در طبيعت هر كه ارمغان وجود پر ارزش خود را به تماشا گذاشته...

 من چه دارم .......  ؟

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/05 9:10 توسط لاله |


اما من , در اين نيمه شب , بشدت با اين انديشه دست به گريبانم كه: "من كدامم " ؟

آيا آنكه همه , ميشناسند؟ يا آنكه خود را در پناه اين "نمود" نهان كرده است؟

نميدانم چرا آرزومندم از وحشت اين ترديد , در پناه اين معني آرامش را احساس كنم كه : "من هيچ كدام نيستم".

من آنم كه اين هر دو را در يافته و از هم باز شناخته است. اما اگر دريافتن و باز شناختن چيزي دليل  "نه من" بود آن باشد , اين من نيز من نيست . و چه وحشت آور است كه احساس ميكنم هر چه بدنبال خويش ميروم آنرا نمي يابم , هر چه را كه خود ميبينم خود نيستم , بيگانه ايست كه به فريب خود را من مينمايد ...

اما اگر انديشه اين راه را بتواند تا سرانجام دنبال كند , دردناك نخواهد بود كه هيچ گاه به  "من" دست نيابم ؟

اگر بپرسيد : پس آنكه همين انديشه ها را مي سازد كيست ؟ مگر نه اين ،خود "من" است ؟ ميپرسم : پس اگر اين من باشد پس ، "آنكه انديشه آنكه همين رامي سازد كيست" را ساخته است كيست ؟

از هنگامي كه در يافته ام بجاي اين كه بگوييم : "من اينم" مي توانم گفت :  "من اين است" ،از يافتن خود يكسره نا اميد شده ام اگر چه ، خود را يافتم كه : "فلانم" مي توانم آن را با اين جمله بيان كنم كه : "من فلان است" . پس متكلم در اين ميان كيست ؟ من اكنون نسبت به آنكه گفت : "هر كه خود را شناخت خدا را شناخت" بدبين شده ام كه نكند مي خواسته بگوييد ، "خدا شناس كسي هست كه به يك توهم دل بسته است" .

اين يك دروغ مصلحتي است تا انديشه را از ورود به اندرون پر از "من" آدمي باز دارد .

من احساس مي كنم همواره آنكه مي انديشد با آنچه انديشه ميشود جداست و نيز آنكه حس ميكند با آنكه مينديشد . و از همين روست كه در ميان اين همه "من" ، از يافتن "من" واقعي در خويش نوميد ميشوم و گاه از بودنش ، و در اين حالت است كه دوست مي دارم همه اين من هايي را كه خود مي يابم به يك حقيقت مرموز "جز من" نسبت دهم و اينها را جلوه هاي او بدانم . اما ميترسم سخنم با آنچه عارفان و فيلسوفان و صاحبان مذاهب ميگويند نزديك شود . پس چه بهتر در اين حيرت بمانم و از جستجوي خويش باز گردم .

من ميتوانم زندگي كنم در حالي كه هيچگاه ندانم "كدامم" ؟

اي خداي بزرگ ؟ تو چه باشي چه نباشي ، من اكنون سخت به تو نيازمندم . تنها به اين نيازمندم كه تو باشي .

اي انسانها ! آن روز كه يقين كرديم در اين جهان خدايي نيست ،انساني ترين وظيفه اي كه در خود احساس كه در خود حس ميكنيم اين خواهد بود كه ، نوميدانه اما به سرعت دست به كار ساختن يك "انسان جاويد" شويم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپيده دم ، اندوه ملايم غروب و اسراري را كه در دل شبها چشم انتظار "كسي" هستند تا آنها را درك كند و اين هستي تشنه را كه همواره در جستجوي دست انديشه ايست كه او را بنوازد در يابد .

اكنون در چهره هستي و در چشمان اين آسمان معصوم ، بيم حسرت آميزي را مي خوانم كه روزي اگر انسان را از دست بدهند چه خواهندكرد                                                                                              

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 14:59 توسط لاله |


گاه می شود که نمی دانی از کجا باید شروع کنی و به کجا خاتمه دهی .

ولی میدانی هر چه باشد و هر وقت شروع شود بالاخره روزی تمام می شود یا تمامش می کنی !

این قانون طبیعت است که ساده باشد . شروعی ساده و خاتمه ای ساده. شروع و ژایانی ساده که فقط ُ ساده به نظر می رسد و اگر درست ببینی ساده نیست .

از جنس آن کارهایی که از دور می گویی کاری ندارد و وقتی می روی که انجامش دهی می بینی که انگار ...انگار آنچه در تفکرات خود داشتی چیز دیگری بود غیر از آنچه اکنون روبروی توست .

نشسته ای و با آن میل بافتنی های قدیمی ذهن،که دیگر دارد می شکند، آنقدر می بافی و بافته ای که حتی خودت هم فراموش کرده ای که سرش کجا بود و می خواستیتهش به کجا برسی ؟؟؟فقط می بافی به امید آنکه از ته و توی این گره های سردرگم چیزی بیرون بیاید . شاید یک جوراب یا شال گردن .... چیزی شبیه آنکه خودت هم نمی دانی ...!

دستم به قلم نمی رود . اگر می رفت که می نوشتم . وقتی نمی رود اگر به زور ببری اش ؛ اگر هلش بدهی زمین می خورد و خراب می شود. زخمی می شود ...

در هر حال دلم لک زده برای نوشتن .... برای خواندن ..... برای ...........

کاش می شد همه چیز را نوشت.البته همه چیز را می توان نوشت اما همه ی چیزها را نمی توان . می توان از هر چیز که بخواهی قلم زد و قلم را پا به رکاب کرد ؛ ولی وقتی دست می گذاری روی آن نقاط کور دیگر نمی شود . خوب ، آخر اسمش را هم رویش گذاشته اند ..... نقطه کور ......

یعنی نقطه ای که تو آنجا را نمی توانی ببینی . می توانی نشان بدهی و بگویی که فلان جاست ولی نمی توانی آدرسش را بدهی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25 17:42 توسط لاله |


نقطه اول را که بگذاری می فهمی که می توانی تو،هم شروع کنی. می فهمی تو ، هم توهّم نیستی و در پس تمام توهمات تو واقعیتی بوده و هست که حتی خودت هم به آن جهل مرکب داشته ای ...

می فهمی که تمام افکارت از روی فهم است نه وهم ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی که انگار همه چیز ،از همان نقطه ی اول است . می فهمی که نقطه اول همان گام اول است که تا برنداری اش به گام دوم نخواهی رسید .

نقطه ی اول همان است که اول بار کف پا را روی زمین حس کردی و خواستی زندگی کنی ...

 نقطه اول را که بگذاری می فهمی ، نقطه ی اول نطفه ی تمام مشکلات خواهد بود ، و بعدترها هم نمی توانی انگشت اشاره به سمت کسی دراز کنی و مقصرنشان دهی .

آخر ، اولین بار این خودت بودی که ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی نقطه اول همان خط پایان است که دیگر رسیده ای به آخر خط و چاره ای جز گذاشتن یک نقطه نداری تا حرف های ناتمام ، که به این راحتی ها هم تمام شدنی نیست ، شاید به جایی برسد ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی اول و آخر همه کارها همان یک نقطه بود که باید می گذاشتی و چاره ای هم جز این نداشته ای...

نقطه ی اول را که بگذاری می فهمی که فقط همین یک نقطه است که وجود دارد و تو ، هم همان نقطه ای .

همه عالم همان نقطه است...

نقطه ی اول را بگذاری می فهمی که ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07 18:6 توسط لاله |


گاهی حرفی نداری برای گفتن..

گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
 شکل هایت نا مفهوم !

حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....

 اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
 نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

نسبت به همه چیز بی توجه هستی

 نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29 14:33 توسط لاله |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/04/01 - 87/04/31

87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31



پیوندها

آفتاب
کوچانه
رنگارنگ
حرف دل
دل تنگ
راز عشق
دل نوشته
تار بشکسته
بیا تو گل من
حسرت به دل
دنیای شیرین من
بیا تو چه خبره!!!
من از خدا تو رو می خوام
شاد برآنیم که در این دیر تنگ
اگه بیای تو دیگه برنمی گردی!
مگه بهت نگفتم که بی تو روزگار تیره وتاره
خدای من خیلی خیلی خیلی دوست دارم


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: