تبليغاتX
از کسی که دوستش داری، ساده دست نکش

از کسی که دوستش داری، ساده دست نکش

خدای من، صدامو می شنوی؟!...

 دارم به این فکر می کنم

که سهم هر کس از این زندگی چقدره

اصلا من و تو تعیین می کنیم یا که نه

من که نمی دونم این پیمانه تا به کی جا داره

قطعا تو هم نمی دونی

ولی اینو خوب می دونیم که این دنیا به دلشکستنی نمی ارزه

پس بیا و به روز باشیم خودمان باشیم و خوب زندگی کنیم

اینقدر توی لباس ادمهای روشنفکر  و امثالهم نرویم

شاید دیگه فرصتی برای خودت باقی نموند

زود باش از همین حالا شروع کن

تمام شد این بالماسکه منفور زندگی

از امروز باید بدون ماسک به دنبال سرنوشت بروی

تنها هم نیستی یکی اون بالا همراهت هست

مطمئن باش

 

 

عینکت را بزنی و دقیق نگاه کنی

انگار که روز و ماه و سال تکرار می شوند

قشنگیه تمام این روز و ماه و سال

برگشتن بعضی فرصت های خوبیه که دفعه قبل از دست دادی

من میگم برعکس اون چیزی که من و تو فکر می کنیم

تمام فرصت ها یک بار نیستند 

گاهی از دست نمی روند  یه جایی خیلی بهتر بر می گردند با یه شکل جدید

خدا خیلی مهربونه

همیشه یادت باشه که تو هم به یادش باشی

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت9:50توسط لاله | |

وطنم پاره تنم دوستت دارم!

وطنم جوانانت را شور و شادیشان را دوست دارم!

وطنم نغمه بلبلان بر شاخسار نازک تنهاییت را دوست دارم!

وطنم دوستی و صداقتت را دوست دارم!

وطنم غریو شادی پیر و جوانت را دوست دارم!

وطنم اتحاد و انسجام و برادریت را دوست دارم! اما....!!

وطنم فریاد خشم جوانان ساده ات مرا آزار می دهد.

جوانانی که از این کوچه به آن کوچه می دوند تا پناهی بیابند!

صحنه های تخریب و آشوبت مرا آزار می دهد!

وطنم آرام بگیر!! بگذار با هم بیندیشیم تا چاره ای بیابیم .

چاره ای بیابیم برای یافتن آرامشی دوباره!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت17:49توسط لاله | |

روز مادر مبارک ،چيزي بالاتر از شادباش يک روز است، در لا به لاي اين کلمات حرفهاي ناگفته زيادي است

روز مادر به تو تبریک و تجلا مادر  

روز مادر به تو فرخنده و اعلا مادر

ایکه دادی تو مرا شیر ز لطف و ز صفا

باز روز تو بود بر تو تعالا مادر

ای مرا هستی تو معبود ز روی تعظیم

تو مرا هستی دوم رب مثنّا مادر

هر چه گویم من ناچیز ز اوصاف رخت

شعر من در سخن طبع تمنّا مادر…

آن همه ناز و صفایی که تو دادی بر من

نرود یاد من هنگام تصلّا مادر

تو مرا هستی سعادت، تو مرا هستی کرامت

زان سبب مدح کنم من بو تولّا مادر

همه این فخر و سیادت همه این عزّ و لیاقت

همه این فصح و بلاغت ز تو پیدا مادر؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت17:41توسط لاله | |

به نوزادی که
تازه از خواب تولد برخواسته
بنگر
بنگر به نگاه پاک و غریبي اش
و صدایی که با ملائک هم نواست
و تپش قلبش چون
تیک تاک ساعتی
که تازه کودک شده
تازه
برای
دنیایی که
با همه کس
حتی ، زمان غریبه است

می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران

 زندگي مي كنيم با...
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران
و این است تولد
سر آغاز زیستن و زندگی
تولدت مبارک

 بالاخره

 بعد از نه ماه انتظار

برادرزاده کوچولو ما چشماش و به این دنیا باز کرد

خیلی دوستش دارم

الهی عمه قربونش بره

+نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت11:0توسط لاله | |

فرار از عشق هایی که پاییزشان کوتاه تر از بهارشان است

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از آدمهایی که شکل لبخند را هر روز صبح جلوی آینه تمرین می کنند

میشه فرار کرد ..........؟! 

فراری از آدمهایی که سراسر زندگیشان یک بالماسکه منفور تمام عیار است

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از منی که نمی داند کیست اما می خواهد ما شود

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از هر چه نیستی که خیال هستی دارد

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت11:54توسط لاله | |

گاهی دلتنگ می شم برای ماهی که هر شب و هر شب هس

و انگار که نمی بینمش

 روز که سر می رسه دلم براش تنگ می شه

 گاهی وقتا شبا دلتنگ خورشیدم

 روز که می شه عینک آفتابی می زنم اون هم از بهترین مارک

گاهی دلتنگ می شم برای دریا با تموم جزر و مد و تلاطمش

 اما اگه پام به اونجا برسه مواظبم که خیس نشم

گاهی دلتنگ می شم برای پیاده راه رفتن و خلوت کردن

 اما به سر خیابون که می رسم جلوی اولین تاکسی رو می گیرم

گاهی دلتنگ می شم برای سر به هوایی های کودکانه

اما خوب که فکر می کنم می گم خدا رو شکر که بزرگ شدم

گاهی دلتنگم اما تا میام فکر بکنم برای چی؟

 یادم میاد که کلی کار نیمه تموم دارم و فرصت فکر کردن نه...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت16:36توسط لاله | |

خیلی برام جالبه امروز صبح وقتی داشتم منزل و به قصد اومدن به محل کارم ترک می کردم

 یه حس خوب توی تمام وجودم می لولید و داشتم حسابی از این صبح بهاری زیبا لذت می بردم

یک لحظه احساس کردم یه نویدی تو گوشم زمزمه می کنه که امروز خبر خوشی بهت میرسه

اما این خوشی به ۱ ساعت هم نینجامید

چون راس ساعت ۱۰ صبح یه خبر بد و سراسر  تشویش و دلهره بهم دادند

(آقایون گوشاشونو بگیرن) خانما میگم :به نظر شما غیر از اینکه خواب ما چپکی میشه ممکنه الهامات ما هم بهمون چپکی برسه !!!

اندر احوالات بنده :

 ... گریستم وقتی چون نسیان زده ای آمدم به این زمین خاکی

... گریستم وقتی مرا جا گذاشت قلبم در این زمین خاکی

... گریستم وقتی حوصله ای نماند برای حرف زدن در این زمین خاکی

به راستی اگر گریه نبود ما را چه می شد در این زمین خاکی

به راستی اگر نسیان نبود ما را چه می شد در این زمین خاکی

به راستی اگر .........

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت21:5توسط لاله | |

از دیروز تو فکرم تو فکر این که چرا باید اینقدر فکر کنم

چرا تمام زندگی ما شده فکر کردن به این که با سخاوت تمام دیگران را آزار بدیم

 به قیمت گزافی

 حتی گرون تر از طلایی که برای خریدنش پس انداز می کنیم

به این فکر می کنم که چرا اعتماد. محبت. صداقت مرده    

چرا اینقدر پوشالی شدیم 

اصلا اسم ما رو دیگه میشه گذاشت آدم

یا فرصتی برامون می مونه که یه روزی انسان بشیم

 بعید می دونم فردا روز بهتری  برای ما باشه

ما اینجا داریم در جا می زنیم

 یا شاید هم عقب گرد خدا بدادمان برسد

دلم خیلی گرفته از این همه ...

خودت کمکم کن

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت12:54توسط لاله | |

 آشناهای غریب  همیشه زیادند

 آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

 ولی ما برای آنها...

 نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود که

همه روزی

 آشنای غریب میشوند

یکی هست  ولی نیست     یکی نیست ولی هست

 یکی میگوید هستم ولی نیست

 یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

  تازه متوجه میشوی

که:

 یکی بود هیشکی نبود

 این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

 که آن یکی که هست کیست و آن هیچکس کجاست

 کاش میشد یافت

 کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن خرد نشد

و ما همچنان هستیم

پس تو هم باش

 باش که دیگر یکی یکتا نباشد

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت9:33توسط لاله | |

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت ازآن  می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت10:17توسط لاله | |