خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
من خوب می دانم که زندگی، صحنه بازی ست؛ در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست، صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم. بیدار شو! می تونی مراقبتش رو در شکل یک خواهر احساس کنی می تونی حرارتش رو در شکل یک دوست احساس کنی می تونی احساساتش رو در شکل یک معشوقه حس کنی می تونی فداکاریش رو در شکل یک همسر احساس کنی می تونی الوهیتش رو در شکل یک مادر حس کنی پس آستینها رو بالا زدیم گفتیم یه مدت امتحان کنیم( طبل بی عاری رو) نه زیاد جملش قشنگ نبود اگه میگفتم . هان ؟ شمام موافقید ... ؟! به همین منظور در تلاشم به شیوه های مختلف یاس و نومیدی رو از خودم دور کنم و یه مدت با انرژی زیاد ( پوست کلفتی ) با مشکلات کاری و زندگی روبرو بشم . امید به روزی که بیام نتیجه مثبت این مقاومت رو با افتخار به همه اعلام کنم. همه ی نومیدی های جهان هستی را اما هر نومیدی فرصتی است تا خود را نزدیکتر سازیم توان خویشتن را دریابیم و در می یابیم که می توانیم سامان بخشیم حتی آن گاه که رویاهای مان درهم می شکند می توانید ببینید وقتی رویایی پایان می گیرد می توانید رویای دیگری جان می گیرد و تا زمانی که می توانید رویا داشته باشید در زندگی جایی برای خود بیابید هدف هایی تازه وضع کنید و بنیاد هایی تازه تر و استوارتر بنا نهید با آرزوهای بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارزد با هر نومیدی یی میتوانید بهتر خود را باز شناسید و با روشنی بیشتری ببینید چگونه انسان قدرتمندی می شوید امروز روز تولدمه و خیلی خوشحالم برای اینکه به واسطه این وبلاگ امروز از یادم نرفت. خب ۲۵ساله شدیم و رفت کم کمک داریم بزرگ میشیم و عاقل! حالا که فکر میکنم می بینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که دلم می خواست ۱۷ ساله بشم و ببینم چه مزه ایی داره ۱۷ سالگی! والان ۸ سال از ۱۷ سالگی ام می گذره و نفهمیدیم چه مزه ای داشت. البته راضی هستم و خدارو شکر می کنم ولی فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره با همه سختیها و روزها ی ترش و شیرینی که بالاخره گذشت این روزها را نمیدانم ولی در روزگاری که من بدنیا آمدم، پدر و مادرها برای اینکه فرزندانشان که در نیمه دوم سال متولد شدهاند، زودتر به مدرسه بروند و از هم سن و سالانشان عقب نمانند، تاریخ تولد شناسنامهشان را به نیمه اول سال تغییر میدادند! نمیدانم عقب کشیدن تاریخ تولد فرزندان خوب است یا نه. یا اینکه مشکل اصلی قانون ثبت نام مدارس است. ولی از داشتن یک تاریخ تولد رسمی دیگر بجای تاریخ تولد واقعی خودم، احساس خوبی ندارم. خب دیگه باید برم شمع ها رو فوت کنم امیدوارم همه از رسیدن روز تولدشون خوشحال باشن و روز تولدشون هیچ وقت یادشون نره. بهترین دعایی که می توانستم در شب تولدم برای خودم و عزیزانم از خداوند متعال خواستار باشم: خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان در آخرم شعری بسیار زیبا از دوست هنرمند و عزیزم شایا تجلی که اون رو به مناسبت تولدم بهم هدیه کرد و اینجا از لطفش و محبتش خیلی متشکرم و همینطور دوستای گلی که من و با کامنتها و ایمیلهاشون خجالت زده کردن امیدوارم بتونم هم بزم خوشیهاتون و غمخوار لحظه های سختتون باشم. فدای شما لاله آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان ! روزها از پی هم گذشتند، گاهی زود به زود و گاهی هم هفته به هفته بهش سر میزدم و از دغدغه ها و دلتنگی هام در اون می نوشتم. گرچه توجیه به روز نبودن هام برای خودم هم موجه نیستند، ولی حتی در اون روزها هم فکر و ذکرم پیش زندگیم در دنیای سایبر بود. زندگی ای که شاید از خیلی جهات بیشتر دوستش دارم. و انگار همین چند روز پیش بود که با یکساله شدنش ذوق کردم و تصمیم به توسعه دادنش گرفتم اما هنوز باورم نمیشه که سالگرد تولد چهار سالگیش هم رسید! واقعاً که عجب تند می رود این قافله عمر! گرچه گذر زمان به کوله بار تجربه هام در این دنیا اضافه کرده و گمان میره که حالا باید وبلاگ پربارتری داشته باشم ولی خودم هنوز در حسرت پستهایی هستم که می تونستم و ننوشتم. امیدوارم که در آینده فارغ از این دنیای ماشینی وقتگیر و هزینه بر موقعیتی پیش بیاد که بتونم بیشتر به «وبلاگم» بیام تا مداوم تر «خودم» بمونم. من به دنبال فضایی میگردم جا داره اینجا تشکر کنم از همه عزیزان و دوستای مثله گلم که امسال مثل ۳ سال گذشته من و تحمل کردن و با گذر از این کلبه محقر و بیان نظرات بسیار زیبا و سازنده و دلگرم کنندشون شوق من و برای نوشتن بیشتر کردند. دوستان من خیلی خوشحالم که با افتخار بگم به وجود دوستهای گلی مثل شما می بالم و واقعا خوشبختم که مطالبم خواننده هایی مثل شما داره امیدوارم حضور گرم و قشنگتون و بازم تو این کلبه حقیر احساس کنم. فدای شما لاله اينجا رمضان است اينجا سفره افطاري بزرگي پهن است اينجا همه با هم سر يک سفره افطار مي کنند اينجا رمضان حال و هواي ديگري دارد اينجا هرکس تنها يکبار افطار مي کند نه اينکه افطار نباشد ، نه اينجا سفره بزرگي پهن است و اينجا رمضان است . *** و آنجا سفره ديگري پهن است کمي نزديک به اين سفره آنجا نامردان نشسته اند آنجا اما باز هم رمضان است آنجا نقشه هايي ترسيم مي شوند آنجا نامردان هم افطار مي کنند و آنجا هم رمضان است . *** و اين رمضان ، رمضاني ديگرست اين مکان چون مکان ديگريست اين و آن هايش فرق دارد با آنجا اين ساعاتش رحم دارد بر ما اين همه آدم با هم در اين رمضانند اين همان رمضانيست که فرق دارد دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد. با اين ديوارها چه مي شود كرد؟ دلم افتاده تو حياط شما، مي شود دلم را پس بدهيد؟ دفترچه یادداشت قطوری دارم که صفحاتش پر است از نوشته هایی که کلماتش در هم لولیده اند و از هیچ الگوی منظمی پیروی نمی کنند... کلافهایی دور برخی از کلمات پیچیده ام تا خوانده نشوند... فلشهایی کشیده ام که جملات را به هم مربوط می کند و گاهی امتداد فلش ، سطر اول را به سطر آخر مربوط می کند ... حاشیه ی صفحات پر است از شکلهای منظم و گاه نامنظم هندسی ، که هیچ معنی و مفهمومی ندارند... تعداد این شکلها در هر صفحه ، نشان دهنده دفعاتی است که مجبور شده ام تمرکز کنم...! عده ایی با جویدن ناخن ، عده ایی با تکان دادن پا ، عده ایی با ضربه زدن بر روی پیشانی و عده ایی با روشهای احمقانه تری به تمرکز می رسند و عده ایی هم مانند من با کشیدن شکلهای کوچک بی معنی بر حاشیه ی روزنامه ، صفحات دفترچه یادداشت، تمرکز پیدا میکنند.. اینروزها اشکال بی معنی از محدوده ی حاشیه ی صفحات دفترچه یادداشتم خارج شده اند و تقریبا تمام صفحه را اشغال کرده اند و لابلایشان چند واژه ی کلاف پیچ شده ی منزوی مهجور ، که توان جمله شدن را ندارند ، اسیرند! علت این پراکندگی فکر ، تجربه ایی تازه است... موسیقی متن این روزهایم "سفید " است! مهار ناشدنی و غیر قابل کنترل ... افشاگر و مه آلود... دنیاشروع شد زنجیر نداشت خدا دنیایی بی زنجیر آفرید آدم زنجیر را ساخت؛ شیطان کمکش کرد دل زنجیر شد دنیا زنجیر شد و آدم ها همه شدند دیوانه زنجیری ... برای خانواده ی خوبی که دارم. برای داشتن پدر و مادر بزرگواری که بدی های من و بدجنسی های من و خودخواهی های منو تحمل می کنن و بهم آزادی عمل می دن. برای داشتن خواهر و برادرم. برای سلامتی ام. برای طراوت و نشاطم. برای داشتن یه کار خوب. برای داشتن درآمد کافی که محتاج کسی نباشم. برای داشتن دوستان خوب... هر چند کمتر از انگشتان دستم هستند اما بودنشون برام بینهایت ارزشمنده. برای فرصت داشتن تجربه های تلخ و شیرین. برای دردهایی که کشیدم و برای زخم هایی که یادگارشونه. برای تمام نداشته هایم که بهم قدرت و تلاش و امید برای ادامه دادن و بدست آوردنشون می ده. برای تمام دیوانگی ها و خیره سری هام که بهم امید آدم شدن می ده. بازم برای داشتن همچین مادری که اگه دعای اون نبود من هیچی هیچی نبودم. برای اینکه اگه خوب و بد ، هر کاری کردم گفتم من کردم. برای اینکه گاهی با کله می خورم زمین تا یادم بمونه و برگردم ببینم کجا اشتباه کردم. برای بی تابی های عصر جمعه که باعث می شه آرزوی یه شنبه ی پر از کار را داشته باشم و فرداش مشتاقانه ازش استقبال کنم. زندگی .......... سختی،اما مبارزه میکنم جنگ جنگ تا پیروزی
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
... دیگر تکرار نخواهد شد





می تونی برکت وجودش رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنی 
در عین اینکه محکم و استواره 
قلبش مهربونه 
شیطونه 
و دلچسب 
صمیمی و همدل 
و ملیح 
او یک زن است 
او زندگی است... 

![]()
شاهزاده ی پاییز و مهر
شاهزاده ی پاییز و مهر، همسفرِ کوچه و باغ
ماهِ بلندِ آسمون، تو این شبای بی چراغ
همپرسه ی بارو ن و باد، همقدمِ برگ و خزون
دلتنگی های ماه مهر، دلشوره های آسمون
هوا هوای ابریه، هوا هوای بی کسی
تو بهترین همسفرُ تو بهترین همنفسی
رو خش خش برگای زرد، کوچه ها رُ قدم بزن
از ناله ی خزون نترس، همیشه سبز و موندگار
چشم تو همبغضِ خزون، قلبِ تو خونه ی بهار
پاییز بهارِ عاشقاس، همیشه سبز و موندگار
غرورِ تو پرنده ی ، نجیبِ آسمون عشق
بخند که شعر خنده هات ، قصیده ی جنونِ عشق
تو اومدی که سرنوشت، دلتنگیهاشُ رو کنه
آرزوهاشُ تو چشات، دوباره جستجو کنه

با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش
نقش هزار پرده ای از یادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر یادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو یادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگیزت
پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگیزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و یاسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حیاط ایستاده است
خورشید کم کمک به نوک کوههای غرب
نزدیک می شود ....
اما هنوز از حسنک نیست یک خبر
معلوم نیست باز چرا دیر کرده است!
فریاد اعتراض حیوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشیمان است!!
امسال هم دوباره کتابش را
زیر درخت خانه شان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گویی خود برنداشته
با اینکه بره های قشنگش را
همین پارسال گرگ
از هم درید و خورد .....
پاییز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زیر درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگویم اما
این گرگ نا بکار
یوسف من را
از هم درید .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پیراهنم کجاست ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
این دست آخر است ....
تقدیر برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم ......
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفتهی چند!
چه کسی میآید با من فریاد کند.
![]()

نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار، كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلاً فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند.
شايد دريچه اي ، شايد شكافي ، شايد روزني ، شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم ، در مي زنم ، در مي زنم و مي گويم
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم،
و آنقدر دلم را پرت مي كنم،
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،
تا ديگر دلم را پس ندهند،
تا آن در را باز كنند و بگويند:
بيا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.
من اين بازي را ادامه مي دهم...

| Design By : Night Skin |

