خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
هوای سوز داری که هنوز سرت رو از خواب بعد از ظهر بلند نکرده چادر شب رو به سر میکنه صدای زود به هنگام اذان مغرب ........... سر و صدای بچه ها توی محوطه که مشغول بازی اند ......... و رنگ خاکستری پرده ها که از تلاقی سپید یشان با سیاهی شب پدید آمده بوی پائیز می آید ........ بوی روز های خزان ...........بوی سردی .......... بوی دلتنگیها ............... سکوتی که در پس این شبهای عجول پائیزی نهفته.......... سوز سرمایی که در انتظار دستهای کوچک کودکان دبستانی است............ صبح های سرد و تاریکی که به سختی بر شب فائق آمده و روز را روشن میکنند. شبهای طولانی که روز را به خود راه نمیدهند........ همه دلگیرم میکنند. انگار وقتی پائیز میشود خورشید نیز خجالتی تر از همیشه است. دیر تر از هر زمان دیگری به آسمان می آید و خیلی زود نیز خود را در پس شب پنهان میدارد. و هر روز بیش از پیش خجالتی تر و گوشه گیر تر میگردد. بوی تنهایی و غربت میدهد پائیز..........بوی خواب میدهند شبهای سرد پائیزی ..... بوی دلتنگی ...بوی تکرار خاطرات در ذهن.....و بوی باران....باران پائیزی.......تنها بوی باران است که خوشحالم میکند اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم 
آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام
و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم
مي داني؟
اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است
مي داني؟
من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم
همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم
شايد نشود اما من مي گويم مي شود
مي داني؟
اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماوا نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشق خاموش شود.
مي داني؟
در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم.
باز هم بنويسم؟
در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت
گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم
و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد به خدا قسم که درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم کرد
| Design By : Night Skin |

