تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

احساس ميکني پر از حرفي.  يه چيز هايي داري که بايد بگي. به يکي. بالاتر از يه درد دل. يه گره کور يه جايي زير قفسه سينت که گاه و بيگاه داغ ميشه. ميسوزه. آتشت ميزنه. يه معما که هيچ وقت نخواستي حلش کني،  يا نتونستيش.  وحشت داشتي. هميشه ميترسيدي اگه دست بهش بزني، کل کلاف وجودت به پيچه بهم .
يه روز  از اول صبح،همه بي مهرتر از هميشن. نميدوني چرا.آخه چي شده؟ شايد تو بد شدي. نميدوني . فقط ميدوني که نا مهرباني ها يکي پس از ديگري مثل زلزله هاي کوچيک تکونت ميدن.  نا خودآگاه ياد اون راز قديميت ميوفتي. اينبار يه تکون چند ريشتري ميخوري. بي تاب ميشي. به خودت اعلام جنگ ميکني. ديگه تحمل نداري. يه پيام آور صلح ميخواي. يکي که باهاش حرف بزني. به همين سادگي. فقط يکي که همه چي رو برات ساده کنه. خدايا کي ميتونه باشه؟
يکي بايد باشه.آره آره ،يکي هست..
کلمه هاتو با احتياط تمام کنار هم ميچيني. هر چي جلوتر ميري براي توحياتي تر ميشن.سعي ميکني کنترل تو از دست ندي.آروم سعي ميکني معماتو براش تشريح کني.
نگاهش جلوي چشاته. نوع نگاهش گيجت ميکنه. معني نگاهه شيرينش با محتواي حرفاي  تو نميخونه. ولي تو باز ميگي و مي نويسي... و اون فقط گوش ميکنه.

بالاخره تموم ميشه. تو وجودت دنبال يه جور حس "آخييييييش" ميگردي،اما پيداش نميکني. حرفات ته ميکشن. حس اينکه نتونستي خوب بگيشون شروع ميشه.. منتظره نظرشي. يه راهنمايي ، يه همدلي، يه همدردي ،ولي نه...انگار...خدای من..انگار...داره حرفاي ديگه اي بهت ميگه.چيزاي که الان انتظارشونو نداري.
همه چي تو ذهنت به هم ميريزه. حس هاتو قاطي ميکني. گيج تر ميشي. ميخواي آشفته شي، فرياد بزني...اما...
اما ... به خودت دلداري ميدي.......تصميم مي گيري ديگه چيزي نگي...   خودت رو بيشتر از اين سبك نكني .........چون حالا ديگه فكر مي كني كه اون هم مثل بقيه است...
معماتو ميزاري کنار،و......................
(این بار حتی مادر هم نتونست از چشمام بفهمه تو دلم چه خبره...)و باز من  موندم و هزار حرف نگفته.....
نوشته شده در جمعه 1385/07/28ساعت 16:16 توسط لاله| |

شب قدر است امشب مست مستم‌ اي خدا با تو
شدم تا مست  دانستم  كه  هستم  اي خدا با تو

کار من کم سوادنیست سخن گفتن از فضایل شب قدر که واژه ای است قرآنی و آن را بهتر از هزار ماه دانسته اند!

فقط میگم میاین این شبا یه بیشتر فکر کنیم ! فرصت خوبیه تا با خودمون خلوت کنیم با خدای خودمون ! فرصت خوبیه تا توبه کنیم ! تا دلمون رو کمی صاف کنیم و تو تاریکی شب با خودمون صادق باشیم !

فکر کنیم که چها کردیم! فکر کنیم که به کجا داریم می ریم !

 وقتی حس کردی دلت شکسته وقتی دیدی بین خودت و خدای بالا سرت یه پل زدی منم فراموش نکن

محتاج دعاهاتون (لاله)

 

نوشته شده در جمعه 1385/07/21ساعت 16:59 توسط لاله| |

هميشه از بچگي دوست داشتم با همه متفاوت باشم , دوست داشتم كارامو جوري انجام بدم كه با همه فرق داشته باشه,  حتي تو انتخاب لباسامو عروسكام انقدر دقيق عمل مي كردم كه چيزي رو بخرم كه هيچ كس نداشته باشه,  البته خودم مي دونم كه شايد اينا همش دليل خودخواهي من باشه ولي دوست داشتم و دارم كه مثل همه و هيچ كس نباشم .......!!!!
اينا رو گفتم تا بگم كه من حتي تو شروع كردن نوشتمم ميخواستم متفاوت عمل كنم ولي ..... هر چي دنبال كلمه و راه متفاوتي گشتم نتونستم غير از به نام خدا چيزي پيدا كنم ....
به نام يگانه خالق زيبايي ها و سلام
اميدوارم كه حال همگيتون خوب باشه / خوب ميدونم كه الان ممكنه تمام كساني كه قبلا به وبلاگ من ميومدن و يا حتي چند تايي از پستاي منو خوندن يكم از ديدن اين طرز نوشتن تعجب كنن ولي من ايندفعه تصميم دارم حرفاي دلمو بنويسم ......
دوست دارم بنويسم كه بر خلاف بعضيا كه دوست دارن گذشتشونو فراموش كنن و حتي يك لحظه هم حاضر نيستن به عقب نگاه كنن من دوست دارم گاهي كلي وقت براي نگاه كردن به عقب صرف كنم چون به نظر من نه تنها آدم از گذشتش ميتونه عبرت بگيره بلكه ميتونه با توجه به گذشته ي شايد تلخش آينده ي بهتري رو براي خودش بسازه ....
مثلا اگر كسي در گذشته شكستي رو تجربه كرده ميتونه از اون شكست براي خودش يه تجربه براي پيروزي  بسازه ...... اگر كسي تو گذشته تنهاش گذاشته و ديگه هيچ وقت دوست نداره كه فكرشو بكنه ميتونه از تجربه ي اون تنهايي استفاده كنه و اشتباهي رو كه كسي در حقش و يا اون در حق كسي انجام داده تكرار نكنه .....
باور كنيد اينا نه حرفاي كتاباست و نه كسي بهم گفته كه اينارو بنويسم,  اينا همش حرفاي يه دختريه كه به ظاهر تنها نيست  !!!  چون از وقتي شروع به نوشتن كرده كلي دوست پيدا كرده .

باور كنيد نمي خواستم همش از تنهايي بگم ولي ......
شايد به حقيقت پيوستن چنين رويايي و داشتن چنين دوستي توقع زيادي باشه .
آخه تو زندگيم از خيليا ياد گرفتم كه زياد توقع نداشته باشم / درسته كه يكم سخته ولي بهش عادت كردم.
از وقتي شروع به نوشتن كردم دوستاي زيادي پيدا كردم كه خيلي چيزا ازشون ياد گرفتم :
ياد گرفتم كه اگرآدم تو زندگيش زيادي توقع نداشته باشه اونقدرها هم بد نيست و شايد گاهي لذت بخشه .......
ياد گرفتم كه بزرگي و داشتن منش و طبيعت خوب به سن بستگي نداره .
از بهار ياد گرفتم كه هنوزم تو اين دنياي بزرگ و رنگارنگ آدماي خوب و با معرفت پيدا ميشن .
از ياسي ياد گرفتم كه واسه اثبات يه دوستي گاهي فقط يك لبخندم كافيه .
از فرناز ياد گرفتم كه دوستي فاصله نمي شناسه .
و از خيلياي ديگه خيلي چيزا ياد گرفتم كه هميشه تو زندگيم برام مفيد بوده .
بابت همه چي از همتون ممنون  و الانم از خدا بابت اين هديه هاي ارزشمندي كه بهم داده تشكر مي كنم و عاجزانه ازش ميخوام كه قدرت نگهداري از اين هدايارو هم بهم بده .... آمين
راستي من تمام اين حرفارو همين الان نوشتم / باور كنيد نه قبلا راجع بهشون فكر كرده بودم و نه روي كاغذ آورده بودم / پس حالا ميشه متوجه شد كه اينا همه حرف دل نه حرفاي تو كتابا ...!!!!
خدا هست     خدا هميشه هست    در واقع خداوند به معناي بودن است و بودن به معناي خدا .......

نوشته شده در سه شنبه 1385/07/11ساعت 11:51 توسط لاله| |

    وقتی که دلت گرفت , وقتی که دلتنگ شدی , وقتی ديدی هيچ کس نيست که باورت کنه , وقتی فهميدی که کسی نيست که به حرفات و درد دلات گوش کنه .......
برو کنار پنجره , پنجره رو باز کن , يه نگاه به آسمون بنداز , فرقی نداره صبح باشه يا شب , آفتابی باشه يا ابری ! فقط بهش نگاه کن .......
ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير می کنه ....... روحت به پرواز در مياد , ميری تا اون بالا بالا ها , تو اوج ابرا , کنار مهربونی که هرچقدر هم پيشش بمونی , راضی نميشی ازش دل بکنی .......
يه لحظه چشماتو ببند ....... آروم هوای تازه رو تو ريه هات وارد کن ....... بذار احساس کنی که دفعه اولته که داری انقدر خوب نفس می کشی ....... !
وقتی آروم شدی و فهميدی که اونقدر تنها نيستی ; چون يکی هست که هميشه با توست .......
اگر اشکات جاری شد بی خيال ....... بذار بباين ....... اون موقع است که به آرامش واقعی رسيدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقيه مسيرتو ادامه بدی ......
وقتی پنجره رو ميبندی , انگار برگشتی سر جای اولت !!! اما اين بار با اميد و توکل بيشتر .......
سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی , بلکه هميشه , حتی اگه يه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشماتو با آسمون قطع نکنی....... و فراموش نکنی که اون هميشه چشمات و صداتو دوست داره ....... پس صداش کن.
من هم صداش می کنم و ميگم که خدايا , در اين سال جديد و همه روزهای زندگيمان همواره شنونده صدايمان و بيننده چشمان بارانيمان باش و ياريمان کن

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت 23:22 توسط لاله| |

خدایا...این بار نامه ام را به تو می نویسم..

این بار دل نوشته ام را برای تو و به یاد تو می نو یسم...

زودتر ها باید برای گفتن، نا گفته های دلم با تو، قلم به دست می گرفتم...

خجالت زده ام

ما آدمها هر وقت به سدی بر خوردیم

 هر وقت دلمان را شکستند

هر وقت ضعیف و نا توان شدیم

 به سوی تو آمدیم

در لحظات دلخوشیها و شادیهامان چنان می تازیم که گویی تو در کنارمان نیستی...

به هر زمان که نیازمند نگاه مهربانانه تو هستیم ، بنده نا چیز درگاه تو می شو یم ، و چه عاجزانه به سویت می آییم و چه عارفانه نماز به وقت به پا می داریم ، که گویی عادت همیشگی مان است...

به هر خواسته و حاجت که از روی بزرگی و مهربانی و کرمت، ما را رسانیدی ، فقط چند روزی به عادت روزهای پیش زندگی   می کنیم... و بعد از آن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و ما را با تو دیگر کاری نیست...

به مصلحت و خیر ما که تو آگاهی و ما هیچ نمی دانیم...

آمد روزی که ما را از رسیدن به آرزوهامان محروم داشتی و ما چند روزی با تو قهر کردیم..

غافل از نوری که بر سیاهی جاده ما تابانیدی....

راستی کداممان صبح ها وقتی سر از روی بالش بر داشتیم ، اول به محضرت سلام کردیم و بعد خواسته های آن روزمان را با تو در میان گذاشتیم؟؟؟

 هیچ کداممان، هیچ

قسم می خورم هیچ کس به این سلام فکر نکرد...

سلامی بدون هیچ خواهش و در خواستی... سلامی قبل از سلام به نزدیک ترین...

از خودم می گویم      

  این بنده رو سیاه....

که هر چه عاشقی و مهربانی و بزرگی بود به من روا داشتی، یادم دادی....

حتی وقتی به بیراهه های ظلمت پوش جاده پا گذاشتم

تو همراهم بودی ، همه جا ، به هر وقت در قلب من...    

 صدایت کردم و شنیدی

خدایا می خو اهم رابطه ام با تو عاشقانه باشد، چنانکه عاشق و معشوق

  آنچنان که هست و خواهد بود

مستم از اینکه چه روزها قبل هر مراوده ام با آ دمها ، اول سلام روزم را تقدیم تو کردم....

و چه شبها  به در گاهت زا نو زدم و سر بر خاک نهادم....

 چه حال وهوایی دارد، این عشق بازی با تو

ای پناه بی پناهانی چون من...  مجنون تو ام و ، تو لیلی من چه لذتی دارد این عاشقی

ای تو که، بی هیچ چشمداشتی مهربانی تنها تو میبینی مرا  تنها تو میخوانی مرا

تنها تویی که به رازهایم آگاهی.....

 تنها تویی که می بینی دل شکسته ام را...تنها تو

پروردگارا دوستت دارم ، دیوانه وار و از این دیوانگی مسرورم ، و به خود می بالم که تو را دارم....

نوشته شده در شنبه 1385/07/01ساعت 17:32 توسط لاله| |

میگه میدونی رفاقت چقدر به حماقت نزدیکه؟؟؟             

 میگم صداقت چی؟؟؟       

 میگه اونم یه جور حماقته!!!            

میگم حاضرم رفاقتت رو با تموم حماقتم بخرم اگه فقط یه جو صداقت داشته باشی.

نوشته شده در شنبه 1385/07/01ساعت 9:30 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين