تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

حرفها همیشه دنبال یه جا میگردن که گفته بشن......

بعضی هاشون تو سکوت ...خودشونو نشون میدن.

بعضی ها توی کلمات....

بعضی ها تو نگاه آدما....

بعضی هاتوی موسیقی وبا صدای ساز....

بعضی هاشون توی بغضای کالی که  صداتو میلرزونن...

بعضی ها هم توی  اشکای قشنگ، مجال گفته شدن پیدا میکنن...

انگار این اشکا دارن حرفارو فریاد میزنن......

چقدر دوست داشتم اشکامو بنویسم.......اشکایی که پر از حرفای نگفتس.....

چقدر دلم تنگ شده...چقدر دلم برای خودم تنگ شده....

برای خدا چقدر دلتنگم........  

برای حرم امام رضا که یه گوشه از بهشته....

واسه اشکای پر از حرفی     که بی صدا ،آروم آروم...سرازیر میشن.

دلم تنگ شده واسه اشکای قشنگی که با

دیدن حرمش جلوی مردمک چشام صف میکشن و تبدیل میشن به یه پرده، ......تا به

جز نور طلایی گنبد طلاش ،چیز دیگه ای رو نبینم....

چقدر دلم می خواد بدونم  خدا هم دلش واسه من تنگ میشه یا نه....

دلم می خواد آرزو کنم که یه جورایی کاش میشد کبوتر حرمش میشدم ......

اما هیچوقت جرات     آرزو کردن برای یه همچو آرزوی بزرگی رو نداشتم و ندارم....

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند     

 که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟

چقدر دوست داشتم مثل آدمای بزرگ باشم...

مثل دوستای خوبی که دارم...چقدر غبطه خوردم به روح بزرگشون........

چه طوری بنویسم آخه......این همه حرفو چه جوری بگم؟

کسی نمیدونه اشکای پر از حرفو چه جوری   مینویسن؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 8:53 توسط لاله| |

نميدانم چرا خودشان را به شيشه اتاق مي كوبيدند ... التماس مي كردند ... خيلي عاجزانه . از آن بالا مي آمدند ، خودشان را به شيشه مي رساندند . انگار مي خواستند داخل اتاق بيايند . اما من ...

    قطره هاي باران پشت شيشه مي آمدند و التماس مي كردند .؛ انگار مي گفتند :" تو رو خدا بزار بيايم تو ، ما نمي خوا ييم زمين بخوريم . آخه حروم ميشيم ، ميريم زير پاي مردم ، زير ماشين ها ..."

بعضي قطره ها هر چه كه سعي مي كردند نمي توانستند خود را به پنجره ، درخت يا حتي  يك تير چراغ برق برسانند . نگاه آنها نا اميد بود ؛  همانطور چشم در چشم من نگاه مي كردند و روي زمين مي افتادند ... و بعد يك صدا  ... صداي يك آه يا شايد هم يك ناله آرام ...

    انگار كسي آنها را از بالا هل ميداد  يا شايد ... شايد  هم كسي آنهارا به پايين مي كشيد ؛ ولي هيچ كدام از  قطره ها دلشان نمي خواست به زمين بخورند . دوست داشتند از همان بالا همه چيز را نظاره كنند و لذت ببرند ؛ آخر از آن بالا زندگي آن قدر هم سخت نبود و همه مشكلات راحت به نظر مي رسيد يا لا اقل راحت حل مي شد . دوست داشتند همانجا كنار هم باشند ؛ آخر وقتي آنها را پايين مي انداختند همه دوستي ها از بين مي رفت و ... و از آن دوستي فقط يك داغ در دل سرد هر قطره يه جاي مي ماند ... داغ از دست دادن يك دوست  يا يك رفيق  ...

   بخاطر هين بعضي قطره ها دست هايشان را به هم داده بودند تا هر جا رفتند با هم باشند . حتي اگر زمين خوردند و از بين رفتند ...

    صداي ناله  قطره ها هر لحظه بيشتر و تند تر  مي شد . گويي باران شديد تر شده بود . ديگر طاقت نياوردم . با خودم گفتم :" اشكالي نداره ...بذاز  چند تا از اين قطره هاي بيچاره رو نجات بدم اگر حتي بتونم يكيشون رو هم نجات بدم يكيه ..."

    گلدان كوچك خودم را از روي ميز برداشتم . پنجره را باز كردم  و گلدان را لب پنجره گذاشتم بلكه چند تايي از آنها براي من بمانند  ولي باز هم آنها خودشان را به در و ديوار مي كو بيدند  تا بلكه خود را نجات دهند ؛ و التماس ميكردند ... خيلي عاجزانه ...

    با خودم گفتم :" بايد يه كاري كنم . اونا از من كمك مي خوان ، دارن خواهش مي كنن ، ولي من ... من كاري براشون نمي كنم ... اين منصفانه نيست ."

    گلدان را در دست گرفتم و از پنجره بيرون بردم . همه مي دويدند تا به گلدان برسند .در آن ميان چند قطره بر دست من بوسه مي زدند ... عده اي ديگر هم ... نمي دانم  ... آخر با آن سرعت ... يعني كسي آنها را هل ميدا د يا كسي انها را مي كشيد  ؟ شايد هم كسي آنها را از آن بالا پرت مي كرد ...

   بالاخره چندتايي خودشان را رساندند . همگي شاد بودند . صداي آنها را مي شنيدم . بلند مي خنديدند و من را صدا مي كردند . بين خودشان  گفتند :" چه جاي خوبي اومديم ." و باز بلند  خنديدند ... آنها نمي ديدم . گلدان را نزديك صورت گرفتم . يك قطره ديگر خودش را به شيشه زد و التماس كرد . حواسم به صدا بود . صداي خنده اي مستانه ... گلدان را چرخاندم . صداي خنده ادامه داشت ... روي يكي از كلبرگ ها بودند . از همان هايي بودند كه دستشان را به هم گرفته بودند . از همان دوستان قديمي . ...

از آن ميان يكي صدايش را بلند كرد و گفت :" دستت درد نكنه ، نجاتمون دادي ولي اون بيرون رو نيگاه كن ... يقيه دوستامون ... آخه اونا ... ما با هم خيلي دوست بوديم ... اگه بدوني ... چه جاهايي كه با هم نبوديم ... يه كاري بكن ... "

آنگاه همه قطره ها از شادي و خنده دست كشيدند و باز التماس كردند ... عاجزانه ... صداي آنها با ناله هاي دوستانشان كه به ديوار ها و زمين مي خوردند همراه شده بود ... و من فقط  ... فقط گلدان را دوباره زير باران بردم ...

قطره ها همينطور بر دست من بوسه مي زدند ؛ صداي خنده هر لحظه بيشتر وبلند تر مي شد ... انگار دوباره باران شديد تر شده بود ...

شاید تصور زمستون برای بعضی از آدما اونم تو جایی مثل شمال یه جورایی خسته و کسل کننده باشه اما یه بار یکی از دوستام که از یه جای دیگه از این دنیای بزرگ مهمونم بود بهم گفت این دریا آسمونش آبی تر ،زمستونام بارونش زلال تر تازه به صحت و درستی حرفش پی بردم این چند روزه خیلی آسمون دلش مث بعضیا پر بود حسابی بارید باد زوزه هاشو کشید و یه دل سیر نالید دریا کولاکشو کرد آسمون رعدوبرقشو زد اما بالاخره تموم شد حالا باد زوزه کش شده نسیم دریای طوفانی شده آبی و زلال آسمون سیاه و کبود شده آبی وصاف آخرش اونی که رفته بود پشت ابرا قایم شده بود دوباره سرک کشیدو اومد بیرون ....

نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت 8:37 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين