تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

آهاي تو !
آره با توام !
چرا ناراحتی؟ چرا اضطراب داری؟ چرا استرس داری؟ چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟ چرا احساس می کنی هيچی نيستی و هيچ دليلی برای ادامه نداری؟
تو خيلی بزرگی . اون قدر که حتی فکرش رو هم نمی تونی بکنی .......
اين متنو تا آخر دقيق بخون تا بهت ثابت کنم .

همين دلشوره ها و ناراحتی هايی که بعضی اوقات به خاطر کارهايی که کردی يا حرفهايی که زدی داری
آره همين ناراحتی هايی که باعث شده تا از خودت بدت بياد , يه نشونست
همين دلواپسی از حرفهايی که نبايد ميزدی يا کارايی که نبايد می کردی , يه نشونست .......!!!
همه اينا نشونه اينه که تو هنوز خوبی / قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه , اگه اين طور نبود بی خيال ميشدی , مثل بقيه !!!
اصلا کارهای بدت رو نمی ديدی که بخوای به خاطرشون ناراحت بشی .......
اگه غمگينی نشونه اينه که ; قلب صافت تحمل سياهی رو نداره . پس ديگه چرا از خودت ناراحتی؟
همين که متوجه کارايی شدی که نبايد می کردی / همين که ناراحت شدی / همين که پشيمون شدی بايد خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که ; دلت هنوز سفيده که ميتونی لکه های سياه رو روش ببينی.
مثل يه راننده که پيچ و خمهای جاده باعث ميشه خوابش نبره , پيچ و خمهای زندگی هم باعث مي شه تا اگه چشمات بسته شد و خواست خوابت ببره , پيچ و خمها بيدار نگهت داره .......
پس خدارو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده .......
اون میخواسته که صداش کنی و فراموشش نکنی .......
صدات رو دوست داره پس صداش کن .
منم صداش میکنم و میگم : خدایا ما رو هیچ وقت به حال خودمون وامگذار ... آمین

امروز نشستم و به پشت سرم نگاه کردم نه خیلی دور همین نزدیکیا همین یک سالی که گذشت یادم اومد چندتا عزیز مهربون و تو این سال از دست دادم و تولد چندتا گل ناز هم برام رقم خورده.

کار جدیدی پیدا کردم ،زیر تیغ جراحی رفتم، داداشی یه تصمیم جدی گرفت و تا تهش رفت نمیدونم ظاهرا خیلی کم حواس شدم یا شایدم دلم نمی خواد بعضی از خاطرات با همه شیرینی یا تلخی هاشون یادم بیاد.

این آخرین پستیه که تو سال ۱۳۸۵تو وبلاگم می نویسم همش فکر می کردم کلی حرف دارم اما حالا میبینم همه اون حرفها و تبریکها و دعاها تو چند جمله خلاصه میشه ،پس منم این چند جمله رو تقدیم می کنم به همه شما برادر ها و خواهرهای عزیز و دوست داشتنی که همیشه یار و همدمم بودید

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الى احسن الحال .

سالهای سال شاد و پیروز و پابرجا باشید یا حق.سر سفره هفت سین این بنده حقیر رو از یاد نبرید .کسی که همیشه محتاج دعاهای خیر شماست  لاله

نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت 15:37 توسط لاله| |

ابر ها سبک بال و بی نشان

 بر گذرگاه رنگارنگ پاییزی

و آسمان سر در گم و گیج

هزاران طرح کبود را

سایه ای بر خانه بغض آلود ما کرده اند.

کوچه ها اطمینان یک پیوست را به زنجیر میکند

و سایه ها در هزارتوی یکدیگرناگهانگم  می شوند.

گویا جز من کسی گوشه تلخ معصیت بار تنهاییش را دوست ندارد.

   *      *      *

آنگاه که مهتابی کوچه غزل واره امید بود

 آویزان بر گردن بلورین یک پیوست

ماه شبانه ای بی وزن بر کاغذم مینشاند

گویا جز او کسی مرا در تنهایی خود شریک نمیداند.

از ادمها می ترسم ومی گریزم به خلوت.

به خلوت خالی از چشم

می گریزم  ومی ترسم از چشم هایی که خلوتم را می پایند....

می گویند هر کاری عقوبتی دارد،

عقوبت ریختن ابروی دیگران،عقوبت تمسخر،عقوبت تحقیر، عقوبت شکستن دل.

تو بگو .....بگو من مبتلای کدام عقوبتم؟؟؟

کاش در زمان پیامبری می زیستم،از ترس هایم می پرسیدم

واز عقوبت کشیدنم.

کاش نا اگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از کجاست!!

اعظم که دوستم است آن سالها میگفت:

ـ فکر کن حالا !حتما گناهی کرده ای،توبه کن از گناهانت!

من فکر کردم با خودم.....من گناه نکرده بودم!!!!....

خدای من مثل خدای انها سخت گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد

پدرم همیشه می گوید:هر چه بما میرسد،هر چه به ما میدهند،هر چه می گویند،

  (((سرنوشت ماست)))  همه را یک روزی ،یک جایی

از ما پرسیده اند و بله اش را گرفته اند.

از من هم پرسیده اند؟؟؟یادم نمی اید......!!!

و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش

نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 18:27 توسط لاله| |

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند

دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,

دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود

دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم

دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم

يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند

يا زمانی که شاگرد اول می شويم

دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم

يا به حرف های قشنگی که می شنويم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,

يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران

يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا

دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم

دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ

دلمان خوش است که همه چيز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبيم.

چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...

 

 

دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا

و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند

دلمان خوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی

و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را

 .......

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی

دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم

دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است

و زمان می گذرد 

 

 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای

به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد

ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد

و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها می گذرد

 

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند

يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما

و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

 

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هيچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها

 

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خيلی خوبيم!..

نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09ساعت 14:53 توسط لاله| |

  

نامه اي رو مي نويسم روي بال  قاصد كها

 

شايد اونجا روي ابرا برسدبه دست ...

 

مي نويسم كه تن ما بعد رفتنتون تكيده

 

هر چه اشك بوده تو چشامها روي عكستو ن چكيده

 

نازنين عموی خوبم اونجا حالتون كه بد نيست ؟!

 

غصه با اون همه سايه خونتون رو كه بلد نيست؟!

 

ولي از وقتي كه رفتيد حال ما خيلي خرابه

 

قصه نديدنتون قصه ،   تشنه و آبه

  

عمو جون تو آسمونا آدماش چه جوري هستن؟

 

راسته كه بي غم و غصه رو ستاره ها نشستن؟

 

زنعمو اينجا لب ايوون با غم و غصه نشسته

 

كاش بودي و مي ديدي كه چه جوری دلش شكسته

 

يه سلام خالصانه رفقا واسه تو دارن

 

چند تا بوسه هم گذاشتن كه برات هديه بيارن

 

كاش میدیدمت دوباره حيف، خونت زير خاكه

 

روزگارتون چه جوره اونجا هم دلواپسي هست؟

 

واسه پاك كردن اشكات توي آسمون كسي هست؟

 

اگه نيست كه من بميرم تب دستاتوبگيرم

 

همدم خستگيهات شم بگم از زندگي سيرم

 

تو كدوم حادثه مي شه پرسه زد توي آينه نگاهت

 

از كدوم پنجره مي شه رفت و شدغبار راهت

 

يه سبد بغضي غريبي گوشه نامه گذاشتم

 

هديه منم همينه چيزي جز گريه نداشتم

 

مي شينم شايد يه روز برسه جواب نامت

 

واسه من فرقي نداره حلا بشه  يا قيامت.......

این شعر رو تقدیم می کنم به روح بزرگ و پاک عموی عزیزم آقای ضیغم صدیق ،بزرگمردی که این روزهای در غم از دست دادنش سیاه پوش شده و در بهت به سر میبریم.برای آمرزش و شادی روح آن مرحوم از شما دوستان عزیز تقاضای نثار یک فاتحه را دارم.

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/06ساعت 11:55 توسط لاله| |

به گمانم که دلم را

از سر راهي آوردم

که شبي تا صبح

در آن

باران باريد

به درستي يادم نيست

که کجا بود

يا که چرا من يافتمش

نو بود

يا دست دوم!

شايد آن را

کسي که توبه کرده بود از دلداري

انداخته بود آنجا

يا که از براي حريصي بوده

که در دل خود

غم انبوه مي کرده و اينک رسيده به من

دل من صاحبش را مي خواهد اکنون

آن ناپديد آشناي نمي دانم چه کسي

که دلش را

در نمي دانم کجاي اين بي زماني گم کرده بود.

کاش پيدا شود

و دلش را پس بدهم

که مژدگاني بدهد مرگم را

من نمي دانم کي برسم

سر آن راهي که شبي تا صبح

خواهد آمد باران

تا بگذارم اين دل عاريه را

سر جايش آرام

شايد آخر

صاحبش هم بگردد از پي آن

يا که شايد رهگذري

که مي جويد

يک دل ارزان دست دوم خوب

بدردش بخورد

اگر پيدا نشود صاحب آن

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 8:56 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين