خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
داشتم کتاب مکتوب رو ورق میزدم.کتابی که هزار بار هم بخونمش تازگی دفعه
اولو برام داره. یه مطلب جالب داشت که حیفم اومد براتون ننویسم.خیلی قشنگ بود یه
نامه که نویسنده به قلب خودش نوشته. به خودم گفتم: با معرفت یاد بگیر! میدونی چند
وقته هیچ نامه ای واسه این قلب بیچاره ننوشتی؟تا کی می خوام جای حرف زدن با
این قلب بیچاره یه مشت سکوت تحویلش بدی ؟از اون سکوت های مبهمی که هیچ
حرفی واسه گفتن ندارن.تا کی میخوای وقتی میری در خونه اش در میزنی،درو که وا
میکنه قیافه ی متعجب و هراسون و نگاه بهت زده تو رو تما شا کنه؟تاکی میخوای
وقتی میری احوال پرسی ِ قلبت،همون جا دم در خونه خشکت بزنه،از تاریکی اتاق
بترسی و نخوای بری جلو؟! خوونه دلت ممکنه تاریک باشه و ممکنه با خودت فکر
کنی هیچ چی تو این خوونه نیست. اما تا حالا فکرشو کردی ممکنه چیزایی اون تو
باشه که تو تاریکی گم شده و تو نمیبینیشون؟!
این روزا به وبلاگ هرکی سر میزنم میبینم همه توی حرفاشون یه غم دارن.حالا این
غم از اون غمای عزیزه یا از غمای غمناک، نمیدونم. اما بالاخره همه یه جورین.همه
دلشون واسه زندگی تنگ شده و همه به خودشون و به دلشون سخت می گیرن. این
نامه رو بخونین.شاید در مورد خودمون و قلبامون یه خرده بی انصافی میکنیم. بیشتربه این دلا برسیم .غذای یکنواخت و تکراری غم و غصه ،حال یه دل حساس و بد
میکنه،همونطور که غذای یکنواخت و تکراری شادی و خنده!!!
قلب من،من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد.هرگز از آنچه می گویی
احساس شرم نخواهم کرد.می دانم که تو فرزند محبوب خداوند هستی و او تو را در
پناه پرتو عشق و جلال خویش میگیرد.
قلب من،من به تو ایمان دارم.معتقدم که تو عشقت را با هرکس که به ان نیاز داشته
باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد.معتقدم که راه من راه توست وما همراه
هم به سوی عشقمان گام برمیداریم.
از تو می خواهم به من اعتماد کنی.بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که
تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری،به تو بدهم.
هر کاری لازم باشد انجام میدهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی. بيدارم کن و بگو که هنوز دنيا پر از قشنگيه . مي دوني وقتي فکر مي کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف مي زنن و تو حرف همه رو ميشنوي چه احساس خنده داري بهم دست ميده . خدايا .. مي ترسم حرفاشونو باهم قاطي کني .. آخ زبونمو گاز مي گيرم ... خدايا راستشو بگو تو چند تا گوش داري .. چند تا چشم داري ... چن تا زبون بلدي آخه ... چيني و ژاپوني خيلي سخته ... فرانسه هم همينطور ... خداي من .. نمي دونم کلمه خداي من درسته ؟ آخه تو خداي من که نيستي خداي هوار تا هوار آدم و جن و حيووني .. خدايا منو مي بيني اصلا .. يا اصلا منو ديدي .. اسمم و شماره شناسنامم و مي دوني ؟ خدايا تو چقدر پهني ... چقدر درازي و چقدر گودي ... چرا تو همه جا هستي وقتي هيچ جا نيستي .. خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودي ؟ مي خوام ببينمت ... حتي اگه به قيمت جونم باشه ... درکم ميکني ؟ اصلا الان بيداري يا خوابي .. شايدم جلسه داري ... خدايا چقدر مهربوني ؟ چقدر ؟ خدايا ما آدماي بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره ایم؟!... اصلا چرا بهش ميدون مي دي ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو. خدايا چرا طعم لذتو به من مي چشوني و بعد مي گي جيززززه ؟ نمي دوني ... بعضي وقتا حس مي کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توي دستات ... خب تو حق داري .. تو خدايي ... خدايا سردمه ... دلم می خواد داد بزنم مي فهمي ؟ سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ... خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشي گناهه ؟ کاش جواب مي دادي ... سرم درد مي کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داري ؟ دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال مي کنه ؟ خوابم مياد ... نمي دونم ... شايد امشبم حرفاي منو با حرفاي بقيه قاطي کردي ... راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟ خدايا من مي ترسم ... خسته ام ... خدايا شب به خير ...
بگو که همه اين سياهی ها دروغه و وقتی صبح بشه باز هم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها رو از خواب بيدار می کنه .
بگو هنوز هم خورشيد می آد و با دستهای پر از نورش شب سياه رو می بره .
بگو که هنوز روی گلبرگهای ظريف شقايق ، يه جايی برای شبنم ها هست .
بگو که هنوز ميشه توی چشمهای يه غريبه خيره شد و از عشق گفت .
بگو که ميشه يه گوشه دنيا يه جايی برای اشکهای دلتنگی پيدا کرد .
بگو که اینهمه دروغ و کينه ، فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چيز دوباره عوض ميشه . همه سياهی ها دوباره سفيد ميشه .
بگو که هنوز شاهزاده شهر قصه ها با اسب سفيدش می آد و عاشق دختر فقير ميشه و اون رو با خودش به شهر رويا می بره .
بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همديگه رو دوست دارن و هنوز دستی پيدا ميشه که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگيره .
کاش زودتر يکی بياد و از اين کابوس بيدارم کنه .
بيدارم کنه و بگه تمام اين پليدی ها فقط يه خواب بوده . بگه که هنوز دنيا ، يعنی يه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن .
از خواب بيدارم کن و بگو ...
چرا کسی بيدارم نمی کنه ؟؟؟

| Design By : Night Skin |


