خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید. گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر . ـ من دلم گرفته...از این خونه بریم بیرون ...بریم شهربازی یه خرده دلمون واشه؟
ـ کوچولوی من، ما که الانش هم نشستیم توی شهر بازی...نمیبینی مگه؟...بیا بشین
پیش خودم تا نشونت بدم....
اینجا شهربازی ادم بزرگاست...همه جور بازی توش هست...منتها بازی ها و اسباب
بازیاش ترسناکن...ببین کوچولوی من..اون آقا کپله رو میبینی؟ داره با پولاش بازی
میکنه...یه خرده اونور تر...اون دختره جوون...آره...آره همون که خیلی
خوشگله...داره قمار بازی میکنه میدونی سر چی شر ط بسته؟....سر
زندگیش ! ...اینورو ببین...اون پشت....پسر قدبلند ولاغر اندامو میبینی؟...همون که
جوونی قدشو رعنا کرده؟...داره اتیش بازی میکنه...جوونیو زندگیشو داره دود
میکنه....اوه اوه...اینورو ببین...این مرده چه بازیه خطرناکی میکنه...دل یکی رو
گرفته دستش داره بازی میکنه باهاش...اون خانوم که رو صندلی نشسته ...خیلی خوب
کارشو بلده...داره با کلمات بازی میکنه...از من بپرسی بازی این خانوم خطرناکتر و
کثیفتر از بازی بقیه است... وای وای....اونو باش...داره با فکرا بازی
میکنه...عجب!...این یکی کلاً اسباب بازیش ،آدمیت آدماست...بعضیا با خودشون
اسباب بازی آوردن.. با چشم خودشون، دل خودشون،زبون و عقل خودشون دارن
بازی میکنن ...اما بعضی زبلتر از بقیه ان(البته به خیال خودشون!) دارن با اسباب
بازیای بقیه بازی میکنن!
حالا تو این شهربازی آدمای جالبی هم هستن...نه تنها خودشون بازی میکنن ،بقیه رو
هم بازیشون میدن....اینا دیگه آخرشن!...خدای من....اینورو دیگه نگاه نکن
کوچولو....خیلی وحشتناکه!...بعضیا چه دلو جرأتی دارن،چه بازیای میکنن....خیلی از
بازیارو نبینی برات خیلی بهتره....خلاصه همه جور بازی و اسباب بازی اینجا
هست...حالا اگه دوست داری برو قاطی بازی آدم بزرگا باهاشون بازی کن.فقط اینو
یادت باشه!...که اگه رفتی قاطی بازی اونا نباید زمین بخوری...اگه زمین خوردی نباید
گریه کنی...اگه گریه کردی نباید دنبال شونه بگردی...چون تو این شهربازی شونه
گیرت نمیاد...وقتی شونه گیر نیاوردی یاد میگیری اشکاتو با آستین پیرهنت پاک
کنی...اگه پیرهنت آستین کوتاه تنت باشه یاد میگیری که گریه نکنی...اگه گریه نکنی
یاد میگیری که ادم نباشی.....حالا برو ادم نباش.....ببخشید ...اشتباه شد ...برو بازیتو بکن... ـ میگم از این شهربازی بریم بیرون... بریم خونه یه خرده دلمون واشه؟
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید.
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم بابام و گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامان و بابام و نو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم بابام و , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد .- اسمت چیه خانمی ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش , و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد.
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم.
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت : هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر،به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه (منهم نمی دانستم)
حالا همه چیزمان عین هم شده بود،نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت .بلند خندیدم و بعد خنده ام را کش دادم سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش لبخند زد
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد.و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
.چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد ، دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار،حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
- ایناهاش , این خانوم من وپیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم باباش و گم کرده ها ...
صورت مادر سارا , روبروی من بود.خیس از اشک و نگرانی ,
-خانم یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه ,خانم من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه خودش به این طرف اومد قدر دخترتونو بدونین یه فرشته اس
- به هر حال ممنونم ازتون ممنونم, محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازخاله ؟
سارا آمد جلو ، می خوام بوست کنم ،خم شدم.نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن.
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم بابا تو پیدا کنی ؟
لبخند زدم , نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا ، خب....
سارا دست مادرش را گرفت . همینطور قدم به قدم دور شدند . پیچیدم توی کوچه کوچه ای که بعدش پس کوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا کسی نبود , دویدم تا انتهای جایی که دیده بودمش
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
| Design By : Night Skin |

