خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
گوش کن امشب "لیله الرغائب" است ... شب آرزوها ... اولین جمعه ماه رجب ... من رو فراموش نکنین ........ این متن رو امشب فرستادم برای دوستام...بلکه منم دعا کنن ! امشب شب آرزوهاست...چه اسم قشنگی...نه ؟ یه جورایی مثه یه کارت پستاله با یه رنگین کمون و چند تا ستاره... خیلی رمانتیک شد، نه ؟ دلم میخوام امشب بشینم همه آرزوهای کوچیک و بزرگم رو یکی یکی به خدا بگم، اونقدر که دیگه چیزی توی گوشه کنار دلم نمونده باشه . خود آرزوها البته زیاد مهم نیستن ... مهم یه چیز دیگه ای که بعد از اینکه آرزوهات رو گفتی برات اتفاق می افته... یکی یکی که آرزوهات رو میگی ، به یه جایی می رسی که یه دفعه به خودت میای و میبینی که داری چه حرفای مسخره ای می زنی، یعنی تو بجز این چیزهای بی اهمیت هیچ کار دیگه ای با خدا نداری ؟ بعد دلت واسه خودت می سوزه... میبینی اینها اون چیزایی نیستن که تو واقعا می خوای ... بعدش دیگه فقط می شینی و نگاه می کنی... اون وقته که خالی میشی ، سبک میشی و میری اون بالا بالا ها .... اوووووووه !!! یاد دبیر پرورشیمون بخیر بعد اون دیگه کسی برام از فضیلت ماه رمضان و رجب چیزی نگفت خودم هم دیگه دنبالش نرفتم، همون موقع ها هم دل خوشی نداشتم از دونستن این چیزها، از بس همیشه این حرف ها رو از زبون آدم هایی شنیده بودم که یه جوری بودن، هنوز هم همینطوره ، آدمایی که در مورد نماز و روزه برات حرف میزنن بیشتر دورت میکنن، چون همیشه این حرف ها رو از زبون یه تیپ خاص از جامعه شنیدیم و اون تیپ هم اصولا آدمای دوست داشتنی نیستن. یه جوری شده انگار که این آدمها اومدن دور خدا و همه مقدسات رو یه حصاری کشیدن انگار که این چیزا ارث باباشونه ، نه هیچ کس دیگه ای رو اجازه ورود میدن و نه کسی دوست داره وارد این حریم بشه...چون اگه وارد بشه باید یکی شده باشه مثه خودشون و اینم که غیرقابل تحمله. چی میشد کمی جانب اعتدال رو رعایت کنیم از فضیلت ماه رجب واز شب آرزوها ؟ از اینکه آرزوی یه نفر میتونه این باشه که هم از دنیا و از لذت های دنیوی استفاده کنه و هم اینکه حواسش باشه به اون مسیری که داره توش حرکت میکنه...که پاش نلغزه و از مسیر درست خارج نشه؟ همه ما به این حس مذهبی نیاز داریم. کاش همه می فهمیدیم که چشم ها را باید شست یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟ برای همه تون دعا میکنم.... من رو فراموش نکنین !!! آسمان را نگاه کن زیباست به اندازه تمام خوبی ها دفتر امشب دل من با آسمان است امروز باران آمد من وخیالم تر شدیم رفتیم زیر درخت آرزو ها ،قطره ای باران به صورتمان خورد . آری . نذرم قبول شد ای کاش کسی آه دل را نشنود اگر اسم آه دل فریاد بود آنگاه دیواری نمی ماند در میان دلها تا بسازند پنجره ای و سرک بکشند بر دل آدمها آنگاه دیگر غم نبود حرف بود فریاد بود و فریاد را با دل سخنی نیست تا بحال آه و غم پروانه را شنیده ای؟ تا بحال شکایتی دیده ای یا شنیده ای ؟ آری پروانه می سازد و با غمش یکی می شود آنچنان با آتش در می آمیزدکه با هم یکی می شوند پروانه به معبود خود می رسد و شمع با پروانه یکی و با هم به پرواز زیبا می روند شاید نچندان دور ولی زیبا آری مثل باران اما بلبل او فریاد را دوست دارد ولی شاید هم گاهگاهی آه می کشد چون یکی شدن با این همه گل کار بلبل بی طاقت نیست اما انسان یکی می شود آه می کشد فریاد می کند و حتی گریه انسان بیچاره اگر عاشق شود ! اگر غم او را فرا گیرد ! باید فریاد زند ..... نه آه کشد ...... نه بسوزد آخر کدام ؟!...... هر کدام راهیست از هم جدا ولی انسان طاقت آه ندارد فریاد می کشد و نمی سوزد آری دل انسان دیوار ندارد شیشه ایست می شکند طاقت ندارد که همیشه مثل پروانه مهربان و صبور با گذشت و عاشق باشد... لحظه اي به پنجره نگاه کن که چگونه چشم انداز دورترين خاطرات را در قاب خود جاي داده است. نگاهش کن که چطور به انتظار مهرباني دستاني است که بيايند و چون غنچه آن را باز کنند. فکر مي کني اگر پنجره با نشود، ديگر عطر دل انگيز باغچه به مشام تو خواهد رسيد؟ آيا ديگر مي تواني آسمان را با تمام وسعتش نگاه کني؟ آيا زمزمه قناريها را مي تواني بشنوي؟ اگر پنجره باز نشود، ديگر چه کسي مي تواند به کلاغها بگويد که کمي يواشتر قارقار کنند! چه کسي مي تواند به سرو بگويد که اگر کمي ديگر بلند شوي، به آسمان مي رسي؟! ديگر چه کسي نسيم را حس مي کند. ديگر چه کسي خبر دوستش را از قاصدکهاي در حال پرواز حياط مي گيرد. اگر پنجره باز نشود، تو همان طور دلگير مي ماني و اگر پنجره تا ابد بسته باشد، تو تا ابد خاموش خواهي بود. دستان مهربانت را به سوي او دراز کن و به او بگو که دوستش داري. آن وقت آن را بگشاي تا دوباره وجودت سرشار از اميد و انتظار يک آشنا شود و عطر گل محمدي تو را لبريز از احساس شاد شاپرکها کند.
یک نفر آنطرف پنجره بسته تو را میخواند
و نسیم، لای این پرده آویخته را میکاود تا تو را در یابد
نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو در یک قدمی می ماند
قلب این پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است
پرده را برداریم
دل این پنجره را باز کنیم
تا که آن نور سپید به سلامی آرام
لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن یک نفر در تو، تو را میخواند
و خدایت آرام در دل تنگ تو
آهسته تو را میکاود ....
| Design By : Night Skin |


