تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

بسیارند خوبی هائی که روزی قصد انجامشان را داری،

و منتظر تا روز مناسب فرا رسد،

اما تنها فرصتی که یقیناً از آن توست،

همین لحظه است ،

همین لحظه باید،

ترنم تحسین و همدردی را بر زبان جاری سازی ،

همین لحظه است که باید،

سخاوت پیشه کنی ،

از لغزش دوستی سهل انگار در گذری،

و در برابر دیگران قدری بیش ایثار کنی،

امروز،روزی است که باید شریفترین اندوخته های قلب و روحت را ابراز داری،

تا دست کم،آنی را که دیر زمانی است بتاخیر انداخته ای،بانجام رسانی،و موهبت

های خداداد خود را برای ارتقاء برخی همراهان کم نصیب بکار گیری.

امروز،قادری که حیاتت را پر شکوه و در خور بنا نهی.

این لحظه از آن توست،

تا

بدانگونه که می خواهی معمار آن باشی

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 8:47 توسط لاله| |

ساعت ، بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینیم در آسمان
باید نهال بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه.. ای دقیقه های عجول و فراری است
رخصت نمیدهید؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است 
زین خیل آرزوی فراوان دور دست 
ناگه چه دیر شد
زین فرصتی که نمیآیدم به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض 
و آن کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک
ایینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق گویی که سالهاست
من با کسی ، که نه
گویی که با خودم
من قهر بوده ام
دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد
قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند
بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود
اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر
در انتظار چه ؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
در این زمانه آدم بزرگها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است
از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است
باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه مینهم
اینک منم
برپا و استوار در اغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم  نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر زیاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم
یک جعبه آبرنگ
و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات 
ابی اسمان
سرخی به گونه ها
زردی به آتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست
خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز ان کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت
نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 19:24 توسط لاله| |

سلام

امیدوارم حال همه شما دوست های خوب و مهربون و با مرام خوب باشه ، نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق تعالی .

امروز ۵/۷/۱۳۸۶ تولد منه    

 دیشب جشن کوچیک اما با صفایی که خانواده مهربون و دوست داشتنیم به همراه عزیز ترینم برام به راه انداخته بودن برام یک شب رویایی ساخته بود.

هیچ وقت این جشن تولد و فراموش نمی کنم .

امیدوارم این خنده ها همیشگی و جاویدان بمونه و خدا مثل همیشه یار و یاورم باشه تا سال بعد که یه همچین روزی میرسه حسرت روزای از دست رفته رو نخورم و در درگاه خدا شرمنده و خجالت زده  نباشم

یا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 13:56 توسط لاله| |

يكم گوشاتو تيز كن ...

 مي شنوي؟

 صداي پاي سلطان فصلهاست كه با كالسكه طلاييش داره از كوچه باغهاي شهرمون مي گذره و همه ي محله ها شده بوم نقاشيش.

قلم موهاشو برداشته و پيرهن درختارو نقشهاي جديد ميزنه ...

جذابتر و قشنگ تر.نارنجي، زرد، قرمز، تيره و روشن ...

گاهي يه پس زمينه از رنگ سبز درختارو مي ذاره تا خاطرات قشنگ بعضي از درختا پاك نشه...

از وقتي يادم مياد هميشه دوستش داشتم. قبول دارم گاهي اوقات غمگيني و افسرده گيش دل آدمو خون مي كنه ،ولي ...

پاييز تو ذهن من غرور قشنگي داره... و غروبي قشنگتر...فكرشو بكن توي اين غروبا يه بارون نم نم پاييزي هم بياد...چه حالي! بري زير بارون و قطره هاشو محكم توی بغلت بگيري و بهشون بگي كه چقدر دلت براشون تنگ شده...

من بارون رو دوست دارم ، می دونی چرا ؟؟

 

چون بدون هیچ چشم داشتی به زمین می آد .

 این فاصله را با تمام عشق طی می کنه تا به ما اهالی خاک نوید تازگی و آبادانی بده .

راستي اگه توي يكي از همين روزاي پاييزبخواي يكي از قشنگترين آرزوهاتو روي يكي از برگاش بنويسي؛ دلت مي خواد روي چه برگي و چي بنويسي؟؟؟...

 

فقط خدا كنه برگاي آرزوهام زود از درخت نيفته و زير پاي اونايي كه به ياد من نيستن خش خش نكنه ... كه ديگه اونوقت آرزويي باقي نمي مونه..

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 17:43 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين