خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
به زندگی که نگاه می کنم یا به زندگی ات که نگاه می کنی می بینم یا می بینی که نمی توانی همه اش را به یاد بیاوری .
اگر باور نداری همین الان فکر کن. فکر کن و همه ی زندگی ات را به یاد بیاور . می دانم که نمی توانی و نمی توانم . اصلا از زندگی ات ؛ از زندگی بیست و چند ساله_ کمتر یا بیشتر _ چه برایت مانده است ؟ چه برایت می ماند. گذشته را به چشم بیاور . جز لحظه یا لحظاتی نمانده و نمی ماند .
از کودکی , از دوران دبستان ؛ از آن همه در کلاس بودن چه برای تو مانده است ؟ از مدرسه ی راهنمایی یا دبیرستان چطور ...؟ از دیروز برایت چه مانده و از لحظه ی گذشته ....؟
همه چیز زود محو می شود . نه خیلی زود ... ولی محو می شود و تنها اثرش می ماند . تو , هم اثر را می بینی و پی به موثر آن می بری . پشت سرت را نگاه می کنی ؛ آثار رد پا را روی برف می بینی و به یاد می آوری که انگار همین چند لحظه ی پیش بود که از کنار آن تیر چراغ برق رد شده بودی .
باید خودت را در گلوگاه های گذشته ی زندگی ببینی . باید خود را ببینی که از یک خطر رها شده ای یا دچار ... باید خود را در گلوگاه های خطر حس کنی . آری ! گلوگاه ... همان جاهای حساس زندگی . همان جایی که شاید اصلا هم حساس نیست . همان جایی که فقط به یاد تو مانده .
گه گاه هم که آلبوم را ورق می زنی , همه ی زندگی گذشته , زنده می شود . نه همه اش ... شاید اغلبش با جزئیات و گاه بدون آن ... و عکس هایی که منتخب نبودند را زنده می کنی . تک به تک ...
عکس بگیر ...
عکس بگیر ... از این همه دیوانگی ام 
| Design By : Night Skin |

