خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم حرفهایت در هم و بر هم می شوند. حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را .... اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!! نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ، و اگر گریه کنی ، تنها خواهی گریست ! آواز بخوان ، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد آه بکش ، در هوا محو خواهد شد . انعکاس ها به صدای شادمانی محدود می شوند اما از صدای غوغاها با پس می کشند . شادمانی کن ، مردم به سوی تو جذب می شوند اندوهگین باش ، بر می گردند و می روند آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند . خوشحال باش ، دوستان زایدی گرد می آوری غمگشن باش ، همه را ازدست خواهی داد کسی نیست که جام شراب تو را رد کند اما صفرای زندگی تنها باید بنوشی .
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.
شکل هایت نا مفهوم !
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!

| Design By : Night Skin |

