تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

گاه می شود که نمی دانی از کجا باید شروع کنی و به کجا خاتمه دهی .

ولی میدانی هر چه باشد و هر وقت شروع شود بالاخره روزی تمام می شود یا تمامش می کنی !

این قانون طبیعت است که ساده باشد . شروعی ساده و خاتمه ای ساده. شروع و ژایانی ساده که فقط ُ ساده به نظر می رسد و اگر درست ببینی ساده نیست .

از جنس آن کارهایی که از دور می گویی کاری ندارد و وقتی می روی که انجامش دهی می بینی که انگار ...انگار آنچه در تفکرات خود داشتی چیز دیگری بود غیر از آنچه اکنون روبروی توست .

نشسته ای و با آن میل بافتنی های قدیمی ذهن،که دیگر دارد می شکند، آنقدر می بافی و بافته ای که حتی خودت هم فراموش کرده ای که سرش کجا بود و می خواستیتهش به کجا برسی ؟؟؟فقط می بافی به امید آنکه از ته و توی این گره های سردرگم چیزی بیرون بیاید . شاید یک جوراب یا شال گردن .... چیزی شبیه آنکه خودت هم نمی دانی ...!

دستم به قلم نمی رود . اگر می رفت که می نوشتم . وقتی نمی رود اگر به زور ببری اش ؛ اگر هلش بدهی زمین می خورد و خراب می شود. زخمی می شود ...

در هر حال دلم لک زده برای نوشتن .... برای خواندن ..... برای ...........

کاش می شد همه چیز را نوشت.البته همه چیز را می توان نوشت اما همه ی چیزها را نمی توان . می توان از هر چیز که بخواهی قلم زد و قلم را پا به رکاب کرد ؛ ولی وقتی دست می گذاری روی آن نقاط کور دیگر نمی شود . خوب ، آخر اسمش را هم رویش گذاشته اند ..... نقطه کور ......

یعنی نقطه ای که تو آنجا را نمی توانی ببینی . می توانی نشان بدهی و بگویی که فلان جاست ولی نمی توانی آدرسش را بدهی

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 17:42 توسط لاله| |

نقطه اول را که بگذاری می فهمی که می توانی تو،هم شروع کنی. می فهمی تو ، هم توهّم نیستی و در پس تمام توهمات تو واقعیتی بوده و هست که حتی خودت هم به آن جهل مرکب داشته ای ...

می فهمی که تمام افکارت از روی فهم است نه وهم ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی که انگار همه چیز ،از همان نقطه ی اول است . می فهمی که نقطه اول همان گام اول است که تا برنداری اش به گام دوم نخواهی رسید .

نقطه ی اول همان است که اول بار کف پا را روی زمین حس کردی و خواستی زندگی کنی ...

 نقطه اول را که بگذاری می فهمی ، نقطه ی اول نطفه ی تمام مشکلات خواهد بود ، و بعدترها هم نمی توانی انگشت اشاره به سمت کسی دراز کنی و مقصرنشان دهی .

آخر ، اولین بار این خودت بودی که ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی نقطه اول همان خط پایان است که دیگر رسیده ای به آخر خط و چاره ای جز گذاشتن یک نقطه نداری تا حرف های ناتمام ، که به این راحتی ها هم تمام شدنی نیست ، شاید به جایی برسد ...

نقطه اول را که بگذاری می فهمی اول و آخر همه کارها همان یک نقطه بود که باید می گذاشتی و چاره ای هم جز این نداشته ای...

نقطه ی اول را که بگذاری می فهمی که فقط همین یک نقطه است که وجود دارد و تو ، هم همان نقطه ای .

همه عالم همان نقطه است...

نقطه ی اول را بگذاری می فهمی که ...

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 18:6 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين