تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

اما من , در اين نيمه شب , بشدت با اين انديشه دست به گريبانم كه: "من كدامم " ؟

آيا آنكه همه , ميشناسند؟ يا آنكه خود را در پناه اين "نمود" نهان كرده است؟

نميدانم چرا آرزومندم از وحشت اين ترديد , در پناه اين معني آرامش را احساس كنم كه : "من هيچ كدام نيستم".

من آنم كه اين هر دو را در يافته و از هم باز شناخته است. اما اگر دريافتن و باز شناختن چيزي دليل  "نه من" بود آن باشد , اين من نيز من نيست . و چه وحشت آور است كه احساس ميكنم هر چه بدنبال خويش ميروم آنرا نمي يابم , هر چه را كه خود ميبينم خود نيستم , بيگانه ايست كه به فريب خود را من مينمايد ...

اما اگر انديشه اين راه را بتواند تا سرانجام دنبال كند , دردناك نخواهد بود كه هيچ گاه به  "من" دست نيابم ؟

اگر بپرسيد : پس آنكه همين انديشه ها را مي سازد كيست ؟ مگر نه اين ،خود "من" است ؟ ميپرسم : پس اگر اين من باشد پس ، "آنكه انديشه آنكه همين رامي سازد كيست" را ساخته است كيست ؟

از هنگامي كه در يافته ام بجاي اين كه بگوييم : "من اينم" مي توانم گفت :  "من اين است" ،از يافتن خود يكسره نا اميد شده ام اگر چه ، خود را يافتم كه : "فلانم" مي توانم آن را با اين جمله بيان كنم كه : "من فلان است" . پس متكلم در اين ميان كيست ؟ من اكنون نسبت به آنكه گفت : "هر كه خود را شناخت خدا را شناخت" بدبين شده ام كه نكند مي خواسته بگوييد ، "خدا شناس كسي هست كه به يك توهم دل بسته است" .

اين يك دروغ مصلحتي است تا انديشه را از ورود به اندرون پر از "من" آدمي باز دارد .

من احساس مي كنم همواره آنكه مي انديشد با آنچه انديشه ميشود جداست و نيز آنكه حس ميكند با آنكه مينديشد . و از همين روست كه در ميان اين همه "من" ، از يافتن "من" واقعي در خويش نوميد ميشوم و گاه از بودنش ، و در اين حالت است كه دوست مي دارم همه اين من هايي را كه خود مي يابم به يك حقيقت مرموز "جز من" نسبت دهم و اينها را جلوه هاي او بدانم . اما ميترسم سخنم با آنچه عارفان و فيلسوفان و صاحبان مذاهب ميگويند نزديك شود . پس چه بهتر در اين حيرت بمانم و از جستجوي خويش باز گردم .

من ميتوانم زندگي كنم در حالي كه هيچگاه ندانم "كدامم" ؟

اي خداي بزرگ ؟ تو چه باشي چه نباشي ، من اكنون سخت به تو نيازمندم . تنها به اين نيازمندم كه تو باشي .

اي انسانها ! آن روز كه يقين كرديم در اين جهان خدايي نيست ،انساني ترين وظيفه اي كه در خود احساس كه در خود حس ميكنيم اين خواهد بود كه ، نوميدانه اما به سرعت دست به كار ساختن يك "انسان جاويد" شويم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپيده دم ، اندوه ملايم غروب و اسراري را كه در دل شبها چشم انتظار "كسي" هستند تا آنها را درك كند و اين هستي تشنه را كه همواره در جستجوي دست انديشه ايست كه او را بنوازد در يابد .

اكنون در چهره هستي و در چشمان اين آسمان معصوم ، بيم حسرت آميزي را مي خوانم كه روزي اگر انسان را از دست بدهند چه خواهندكرد 

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 14:59 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين