خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
سنگ هاو اسمانها و هر آنچه میبینیم باخبرند یکباره فهم شان سرشته شد اما حق بیان و گفتار ندارند انها میبینند می شنوند همه چیز را میفهمند ما فکر میکنیم بیشتر می فهمیم بیشتر میدانیم گویی بدنبال فهم، باید آسمان را بیشتر فهمید سکوت سنگ و نم باران را باید بیشتر دید دستهایم بایدبه اسمان برسد دستهایم باید آبی شود باید باسنگ بودن را بیشتر فهمید باید سکوت فهم طبیعت شد باید جزیی از طبیعت شد آنقدر از زندگی دور و فراموش شده ایم وقتی صحبت مرگ میشود وقتی نفسی دیگر دیدار نمی شود وقتی چشمی از این خاک بسته میشود سخت افسرده میشویم آمده ایم که برویم رفتن شروع ماجرا است به انجایی که نهایت است دیدار است انتظار واژه ای نامفهوم است همه چیز فهم است جایی که می توان مهربانی را دید جایی که نشانه نشانه ، جان جانانه ، حضور است جایی که حضور و رفتن به آنجا ، دل کندن می خواهد بین خواستن و خواهش ، نخواستن و ندیدن میخواهد دلی که خدا ببیند ، راهش دور نیست خدا همه دلها را می بیند خدا خیلی برنامه دارد ان طرفتر ما با ذهن کوچک خود بد میسازیم و خوب تر نهر عسل و خیلی چیزها جان هایی که در این جا تشنه دیدار هستند، آنجا هم تشنه دیدارند نهر عسل و حوری و خشت های طلا جایی ندارد آنجا خیلی خبرهاست چشمت را ببند دلت را به خودش بسپار آنچه را باید ببینی ، خواهی دید تو هم فهمت به یکجا داده شده باید کمی خاک روبی کنی تحمل زحمت کنی بالاخره فرشته ای خواهد آمد بی آنکه بدانی نگاهت به ناآگاه نور خواهد شد پیش رویت در نیست حکمت است خدایا دستم بگیر

| Design By : Night Skin |

