تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

قاصدکها به چه سرعتی خبر اومدن پائیز رو به گوش همه می رسونن

برگها به چه سرعتی هر روز رنگ پریده تر از دیروز می شن

آسمون به چه سرعتی هر روز تیره تر از دیروز می شه

ابرا به چه سرعتی هر روز غمبارتر از دیروز می شن

حال آدما به چه سرعتی هر روز بدتر از دیروز می شه

و دلا به چه سرعتی واسه مرگ روزایی که گذشت، تنگ می شن

پائیز داره میاد …

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت 1:1 توسط لاله| |

می تونی چشمات ببندی و یه لحظه فکر کنی.......

تو سیاهی چیزی که می بینی فرو بری و فکر کنی اگه چه جوری بود بهتر بود؟.............

شاید قدر چشمای نازنینتو  تازه بفهمی یا شایدم بفهمی مشکی رنگ پر عظمتی..........

میشه تو سیاهی فرو بری و فکر کنی میون این همه سیاهی چیه که تو رو به سمت خودش می کشه...

می تونی توی اون همه سیاهی هاله های نور ببینی و نا خوداگاه یاد جمله معروف در نا امیدی بسی امید است بیفتی................

اگه قدرت تمرکز خیالت زیاد باشه می تونی هیچ سیاهی نبینی و با چشمای بستت اون چیزی ببینی

که دلت می خواد....

یعنی ۲ سال که من کنار شما دوستای خوبم هستم

 

خوشحالم که دو سال پیش توی همچین روزی تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتم و به خاطر داشتن دوستای خوبی مثل شما خدا رو شکر می کنم

 

امیدوارم توی این 2 سال چیزایی نوشته باشم که به دردتون بخوره و با خوندنش لذت برده باشید

 

از همه ی شما که تو این 2 سال با نظرهای پر از مهربونیتون دلگرمم کردین و باعث شدین بیام و بنویسم ممنونم

 

خیلی به وبلاگم عادت کردم چون یه دریچه ی کوچیک برای آشنایی با دلهای بزرگ شماست

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 0:0 توسط لاله| |

کاش می دانستی،

 بعد از آن دعوت زیبا ،به ملاقات خودت،

 من چه حالی بودم.

خبر دعوت دیدارت ،چونکه از راه رسید.

پلک دل باز پرید.

من سراسیمه به دل بانگ زدم.

آفرین قلب صبور.

 زود برخیز عزیز.

 جامۀ تنگ درآر.

 و سراپا به سپیدی تو درآ.

و به چشمم گفتم:

باورت میشود ای چشم به ره ماندۀ خیس؟

که پس از اینهمه مدّت ز تو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت برو.

 بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

با تو ام کاری نیست.

و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید.

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشۀ لرزش به خودت راه مده.

وقت آن است که آن دست محبّت ز تو یادی بکند.

خاطرم را گفتم:

 زودتر راه بیوفت.

 هر چه باشد بلد راه تویی.

ماکه یک عمر در این خانه نشستیم و تو تنها رفتی.

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود. گوییا با منه بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم.

پنجه از مو به در آورده بدان شانه زدم.

 و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار.

 دست در دست تبسّم بگذار.

ونبینم دیگر ، که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی.

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست.

و مبارک بادت ، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب.

و طپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته. آبرویم نبری. پایکوبی ز چه بر پا کردی؟

نفسم را گفنم:

جان من تو دگر بند نیا.

اشک شوقی آمد.

تاری جام دو چشمم بگرفت.

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر، بنشان برق نگاه.

پای در راه شدم.

دل به مغزم می گفت:

(من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد؟

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی.

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواهند.

 و مرا خواهد دید.)

سر به آرامی گفت:

(خوب چه می دانستم؟

من گمان می کردم،

 دیدنش ممکن نیست.

 و نمی دانستم،

بین من با دل او، حرف صد پیوند است.

من گمان می کردم....)

سینه فریاد کشید:

هر چه بودست گذشتست.

حرف از غصه و اندیشه بس است.

به ملاقات بیاندیش و نشاط .

آخر ای پای عزیز ؛

 قدمت را قربان.

تندتر راه برو، طاقتم طاق شده.

چشمم برق میزد.

 اشک بر گونه نوازش می کرد.

لب به لبخند تبسّم می کرد.

مرغ قلبم با شوق، سر به دیوار قفس می کوبید.

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت.

دست بر هم می خورد.

 نفس از شوق دم سینه تعارف می کرد.

سینه بر طبل خودش می کوبید.

عقل شر منده به آرامی گفت:

راه را گم نکنید.

خاطرم خنده به لب گفت نترس.

نگران هیچ مباش.

سفر منزل دوست، کار هر روز من است.

چشم بر هم بگذار. دل ترا خواهد برد.

سر به پا گفت کمی آهسته.

بگذارید که من هم برسم.

دل به سر گفت: شتاب. تو هنوزم عقبی؟

عقل فریاد کشید: دست خالی که بد است.کاشکی....

سینه خندیدو بگفت:دست خالی ز چه روی؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست؟

چشم را گریۀ شوق.

قلب را عشق بزرگ.

روح را شوق وصال.

 لب پر از ذکر حبیب .

خاطر آکندۀ یاد.

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.

شوق دیدار نشاطی آورد.

.

.

.

 چشم را بگشودم.

 به چه رویای قشنگی دیدیم.

خواب هم موهبت خالق پاک است.

خواب را دریابیم.

 که در آن می توان با تو نشست.

 می توان با تو سخن گفت و شنید.

خواب دنیای تواناییهاست.

خواب سهم من از تو و دیدار شماست.

خواب دنیای فراموشی هاست.

خواب را دریابیم.

که تو در خواب مرا خواهی خواست.

و تو در خواب مرا خواهی خواند.

و تو در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ....

 

نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 19:45 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين