تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

در تاريك روشن آن سوي پنجره چه خواهد گذشت؟
 
هواي كوچه سرد است و وهم آلود

سايه ها از پس هم دوان دوان مي گذرند
 
و من در ميانه اين راه ميخكوب شده ام

صدايي مهيب مي آيد

انگار باد است كه فرياد مي زند: برگرد!
 
شايد نگهباني در امتداد اين كوچه ايستاده

شايد نيابي آنچه را كه به دنبالش حيراني

اما لحظه اي درنگ كن

قبل از بازگشت

يک بار ديگر نگاهي دقيق به پنجره بينداز

و  شيشه اي كه به رنگ آبي، سفيد، سبز و قرمز هويداست

آنجا شايد دري باشد رو به زندگي، کسي چه مي داند؟!

 

نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 9:5 توسط لاله| |

 درد دل آدمی را بیدار می‌کند

 روح را صفا می‌دهد

 غرور و خود خواهی را نابود می‌کند

 نخوت و فراموشی را از بین می‌برد

 انسان را متوجه وجود خود می‌کند.

انسان گاه گاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد

بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است

فراموش می‌کند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمی‌پاید

 فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی‌تواند با روح او هم پرواز شود

 لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند

 سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود

بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجودبه پیش می‌تازد 

 از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی‌شود.

 اما درد آدمی را به خود می‌آورد

 حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند

 و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند

 دست از غرور کبریایی برمی‌دارد

معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد

و آن را توجه نمی‌کند.

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 10:24 توسط لاله| |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز من!

روزی که من آغاز شدم!

نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 16:20 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين