خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
سايه ها از پس هم دوان دوان مي گذرند صدايي مهيب مي آيد انگار باد است كه فرياد مي زند: برگرد! شايد نيابي آنچه را كه به دنبالش حيراني اما لحظه اي درنگ كن قبل از بازگشت يک بار ديگر نگاهي دقيق به پنجره بينداز و شيشه اي كه به رنگ آبي، سفيد، سبز و قرمز هويداست آنجا شايد دري باشد رو به زندگي، کسي چه مي داند؟! روح را صفا میدهد غرور و خود خواهی را نابود میکند نخوت و فراموشی را از بین میبرد انسان را متوجه وجود خود میکند. انسان گاه گاهی خود را فراموش میکند، فراموش میکند که بدن دارد بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است فراموش میکند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمیپاید فراموش میکند که جسم مادی او نمیتواند با روح او هم پرواز شود لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت میکند سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجودبه پیش میتازد از هیچ ظلم وستم رو گردان نمیشود. اما درد آدمی را به خود میآورد حقیقت وجود او را به آدمی میفهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک میکند دست از غرور کبریایی برمیدارد معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را میفهمد و آن را توجه نمیکند. چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز من! روزی که من آغاز شدم!
هواي كوچه سرد است و وهم آلود
و من در ميانه اين راه ميخكوب شده ام
شايد نگهباني در امتداد اين كوچه ايستاده 


| Design By : Night Skin |

