تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

ساعت سه ربع کم می شود که انگشتانم بر روی کیبورد حاضرند

 و من به آنها خیره شده ام، کلمات در ذهنم رژه می روند

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چگونه

هجوم کلمات را یارایی نیست

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چگونه

می خواهم بنویسم اما این روزها انگار

 جزر و مد ذهنم بیشتر و بیشتر می شود 

می خواهم بنویسم اما در نهایت جزر به یک بار به مد می نشیند

می خواهم بنویسم اما نمی دانم اول نوبت به کدام است 

می خواهم بنویسم اما نمی توانم بین کلمات تبعیض قائل شوم

می خواهم بنویسم اما ...

خیلی مسائل را در ذهنم حضور و غیاب می کنم

 اما دور بعضی هاشون به سفارش یک دوست خط قرمز کشیدم

 می مانم در این بین کدام یک را احضار کنم

خیلی سعی می کنم به ترتیب شوند

 هر چقدر سرشان فریاد می کشم " از جلو نظام! " فایده ندارد

 افکار به این شلوغی هم ...نوبره والا مگه نه ؟!

تمام زندگی شده است یک علامت سوال بزرگ

بزرگ شاید به اندازه سرم

که احساس می کنم دو برابر حد طبیعی اش شده است

آنقدر که کلمات ولوله راه انداختند

سرم در دوران است دوران!

هر چه تلاش برای فهمیدن و فهماندن بی نتیجه می ماند

شاید قرار نیست کسی بفهمد

شاید قرار است هر کس در عالم خود گیج گیج بخورد

بعد نادان تر از روز اول برود

آن وقت دیگر چه اصراری است ...

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 10:22 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين