تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

وطنم پاره تنم دوستت دارم!

وطنم جوانانت را شور و شادیشان را دوست دارم!

وطنم نغمه بلبلان بر شاخسار نازک تنهاییت را دوست دارم!

وطنم دوستی و صداقتت را دوست دارم!

وطنم غریو شادی پیر و جوانت را دوست دارم!

وطنم اتحاد و انسجام و برادریت را دوست دارم! اما....!!

وطنم فریاد خشم جوانان ساده ات مرا آزار می دهد.

جوانانی که از این کوچه به آن کوچه می دوند تا پناهی بیابند!

صحنه های تخریب و آشوبت مرا آزار می دهد!

وطنم آرام بگیر!! بگذار با هم بیندیشیم تا چاره ای بیابیم .

چاره ای بیابیم برای یافتن آرامشی دوباره!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 17:49 توسط لاله| |

روز مادر مبارک ،چيزي بالاتر از شادباش يک روز است، در لا به لاي اين کلمات حرفهاي ناگفته زيادي است

روز مادر به تو تبریک و تجلا مادر  

روز مادر به تو فرخنده و اعلا مادر

ایکه دادی تو مرا شیر ز لطف و ز صفا

باز روز تو بود بر تو تعالا مادر

ای مرا هستی تو معبود ز روی تعظیم

تو مرا هستی دوم رب مثنّا مادر

هر چه گویم من ناچیز ز اوصاف رخت

شعر من در سخن طبع تمنّا مادر…

آن همه ناز و صفایی که تو دادی بر من

نرود یاد من هنگام تصلّا مادر

تو مرا هستی سعادت، تو مرا هستی کرامت

زان سبب مدح کنم من بو تولّا مادر

همه این فخر و سیادت همه این عزّ و لیاقت

همه این فصح و بلاغت ز تو پیدا مادر؟؟؟

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 17:41 توسط لاله| |

به نوزادی که
تازه از خواب تولد برخواسته
بنگر
بنگر به نگاه پاک و غریبي اش
و صدایی که با ملائک هم نواست
و تپش قلبش چون
تیک تاک ساعتی
که تازه کودک شده
تازه
برای
دنیایی که
با همه کس
حتی ، زمان غریبه است

می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران

 زندگي مي كنيم با...
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران
و این است تولد
سر آغاز زیستن و زندگی
تولدت مبارک

 بالاخره

 بعد از نه ماه انتظار

برادرزاده کوچولو ما چشماش و به این دنیا باز کرد

خیلی دوستش دارم

الهی عمه قربونش بره

نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 11:0 توسط لاله| |

فرار از عشق هایی که پاییزشان کوتاه تر از بهارشان است

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از آدمهایی که شکل لبخند را هر روز صبح جلوی آینه تمرین می کنند

میشه فرار کرد ..........؟! 

فراری از آدمهایی که سراسر زندگیشان یک بالماسکه منفور تمام عیار است

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از منی که نمی داند کیست اما می خواهد ما شود

میشه فرار کرد ..........؟! 

فرار از هر چه نیستی که خیال هستی دارد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 11:54 توسط لاله| |

گاهی دلتنگ می شم برای ماهی که هر شب و هر شب هس

و انگار که نمی بینمش

 روز که سر می رسه دلم براش تنگ می شه

 گاهی وقتا شبا دلتنگ خورشیدم

 روز که می شه عینک آفتابی می زنم اون هم از بهترین مارک

گاهی دلتنگ می شم برای دریا با تموم جزر و مد و تلاطمش

 اما اگه پام به اونجا برسه مواظبم که خیس نشم

گاهی دلتنگ می شم برای پیاده راه رفتن و خلوت کردن

 اما به سر خیابون که می رسم جلوی اولین تاکسی رو می گیرم

گاهی دلتنگ می شم برای سر به هوایی های کودکانه

اما خوب که فکر می کنم می گم خدا رو شکر که بزرگ شدم

گاهی دلتنگم اما تا میام فکر بکنم برای چی؟

 یادم میاد که کلی کار نیمه تموم دارم و فرصت فکر کردن نه...

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 16:36 توسط لاله| |

خیلی برام جالبه امروز صبح وقتی داشتم منزل و به قصد اومدن به محل کارم ترک می کردم

 یه حس خوب توی تمام وجودم می لولید و داشتم حسابی از این صبح بهاری زیبا لذت می بردم

یک لحظه احساس کردم یه نویدی تو گوشم زمزمه می کنه که امروز خبر خوشی بهت میرسه

اما این خوشی به ۱ ساعت هم نینجامید

چون راس ساعت ۱۰ صبح یه خبر بد و سراسر  تشویش و دلهره بهم دادند

(آقایون گوشاشونو بگیرن) خانما میگم :به نظر شما غیر از اینکه خواب ما چپکی میشه ممکنه الهامات ما هم بهمون چپکی برسه !!!

اندر احوالات بنده :

 ... گریستم وقتی چون نسیان زده ای آمدم به این زمین خاکی

... گریستم وقتی مرا جا گذاشت قلبم در این زمین خاکی

... گریستم وقتی حوصله ای نماند برای حرف زدن در این زمین خاکی

به راستی اگر گریه نبود ما را چه می شد در این زمین خاکی

به راستی اگر نسیان نبود ما را چه می شد در این زمین خاکی

به راستی اگر .........

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 21:5 توسط لاله| |

از دیروز تو فکرم تو فکر این که چرا باید اینقدر فکر کنم

چرا تمام زندگی ما شده فکر کردن به این که با سخاوت تمام دیگران را آزار بدیم

 به قیمت گزافی

 حتی گرون تر از طلایی که برای خریدنش پس انداز می کنیم

به این فکر می کنم که چرا اعتماد. محبت. صداقت مرده    

چرا اینقدر پوشالی شدیم 

اصلا اسم ما رو دیگه میشه گذاشت آدم

یا فرصتی برامون می مونه که یه روزی انسان بشیم

 بعید می دونم فردا روز بهتری  برای ما باشه

ما اینجا داریم در جا می زنیم

 یا شاید هم عقب گرد خدا بدادمان برسد

دلم خیلی گرفته از این همه ...

خودت کمکم کن

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 12:54 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين