تبليغاتX
خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !


خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !

... حرف هایی گاه پوچ و گاه

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار، كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود
اصلاً فراموش كرد
 كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند.
شايد دريچه اي ، شايد شكافي ، شايد روزني ، شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم ، در مي زنم ،  در مي زنم و مي گويم

 دلم افتاده تو حياط شما، مي شود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم،
و آنقدر دلم را پرت مي كنم،
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،
تا ديگر دلم را پس ندهند،
تا آن در را باز كنند و بگويند:
بيا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.
من اين بازي را ادامه مي دهم...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 16:50 توسط لاله| |

دفترچه یادداشت قطوری دارم که صفحاتش پر است از نوشته هایی که کلماتش در هم لولیده اند و از هیچ الگوی منظمی پیروی نمی کنند...

کلافهایی دور برخی از کلمات پیچیده ام تا خوانده نشوند...

فلشهایی کشیده ام که جملات را به هم مربوط می کند و گاهی امتداد فلش ، سطر اول را به سطر آخر مربوط می کند ...

حاشیه ی صفحات پر است از شکلهای منظم و گاه نامنظم هندسی ، که هیچ معنی و مفهمومی ندارند...

تعداد این شکلها در هر صفحه ، نشان دهنده دفعاتی است که مجبور شده ام تمرکز کنم...!

عده ایی با جویدن ناخن ، عده ایی با تکان دادن پا ، عده ایی با ضربه زدن بر روی پیشانی و عده ایی با روشهای احمقانه تری به تمرکز می رسند و عده ایی هم مانند من با کشیدن شکلهای کوچک بی معنی بر حاشیه ی روزنامه ، صفحات دفترچه یادداشت، تمرکز پیدا میکنند..

اینروزها اشکال بی معنی از محدوده ی حاشیه ی صفحات دفترچه یادداشتم خارج شده اند و تقریبا تمام صفحه را اشغال کرده اند و لابلایشان چند واژه ی کلاف پیچ شده ی منزوی مهجور ، که توان جمله شدن را ندارند ، اسیرند!

علت این پراکندگی فکر ، تجربه ایی تازه است...

موسیقی متن این روزهایم "سفید " است!

مهار ناشدنی و غیر قابل کنترل ...

                                         افشاگر و مه آلود...

دنیاشروع شد

زنجیر نداشت

خدا دنیایی بی زنجیر آفرید

آدم زنجیر را ساخت؛ شیطان کمکش کرد

دل زنجیر شد

دنیا زنجیر شد

و آدم ها همه شدند دیوانه زنجیری ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 9:52 توسط لاله| |

برای اینکه هستم.

برای خانواده ی خوبی که دارم.

 برای داشتن پدر و مادر بزرگواری که بدی های من و بدجنسی های من و خودخواهی های منو تحمل می کنن و بهم آزادی عمل می دن.

 برای داشتن خواهر و برادرم.

 برای سلامتی ام.

 برای طراوت و نشاطم.

برای داشتن یه کار خوب.

 برای داشتن درآمد کافی که محتاج کسی نباشم.

برای داشتن دوستان خوب... هر چند کمتر از انگشتان دستم هستند اما بودنشون برام بینهایت ارزشمنده.

برای فرصت داشتن تجربه های تلخ و شیرین.

برای دردهایی که کشیدم و برای زخم هایی که یادگارشونه.

برای تمام نداشته هایم که بهم قدرت و تلاش و امید برای ادامه دادن و بدست آوردنشون می ده.

برای تمام دیوانگی ها و خیره سری هام که بهم امید آدم شدن می ده.

 بازم برای داشتن همچین مادری که اگه دعای اون نبود من هیچی هیچی نبودم.

 برای اینکه اگه خوب و بد ، هر کاری کردم گفتم من کردم.

 برای اینکه گاهی با کله می خورم زمین تا یادم بمونه و برگردم ببینم کجا اشتباه کردم.

برای بی تابی های عصر جمعه که باعث می شه آرزوی یه شنبه ی پر از کار را داشته باشم و فرداش مشتاقانه ازش استقبال کنم.

زندگی ..........

سختی،اما مبارزه میکنم

جنگ جنگ تا پیروزی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:9 توسط لاله| |


Design By : Night Skin


k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com
خطاطي نستعليق آنلاين