خدا من را می بیند شما را چطور ...؟ !
... حرف هایی گاه پوچ و گاه
می تونی مراقبتش رو در شکل یک خواهر احساس کنی می تونی حرارتش رو در شکل یک دوست احساس کنی می تونی احساساتش رو در شکل یک معشوقه حس کنی می تونی فداکاریش رو در شکل یک همسر احساس کنی می تونی الوهیتش رو در شکل یک مادر حس کنی پس آستینها رو بالا زدیم گفتیم یه مدت امتحان کنیم( طبل بی عاری رو) نه زیاد جملش قشنگ نبود اگه میگفتم . هان ؟ شمام موافقید ... ؟! به همین منظور در تلاشم به شیوه های مختلف یاس و نومیدی رو از خودم دور کنم و یه مدت با انرژی زیاد ( پوست کلفتی ) با مشکلات کاری و زندگی روبرو بشم . امید به روزی که بیام نتیجه مثبت این مقاومت رو با افتخار به همه اعلام کنم. همه ی نومیدی های جهان هستی را اما هر نومیدی فرصتی است تا خود را نزدیکتر سازیم توان خویشتن را دریابیم و در می یابیم که می توانیم سامان بخشیم حتی آن گاه که رویاهای مان درهم می شکند می توانید ببینید وقتی رویایی پایان می گیرد می توانید رویای دیگری جان می گیرد و تا زمانی که می توانید رویا داشته باشید در زندگی جایی برای خود بیابید هدف هایی تازه وضع کنید و بنیاد هایی تازه تر و استوارتر بنا نهید با آرزوهای بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارزد با هر نومیدی یی میتوانید بهتر خود را باز شناسید و با روشنی بیشتری ببینید چگونه انسان قدرتمندی می شوید امروز روز تولدمه و خیلی خوشحالم برای اینکه به واسطه این وبلاگ امروز از یادم نرفت. خب ۲۵ساله شدیم و رفت کم کمک داریم بزرگ میشیم و عاقل! حالا که فکر میکنم می بینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که دلم می خواست ۱۷ ساله بشم و ببینم چه مزه ایی داره ۱۷ سالگی! والان ۸ سال از ۱۷ سالگی ام می گذره و نفهمیدیم چه مزه ای داشت. البته راضی هستم و خدارو شکر می کنم ولی فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره با همه سختیها و روزها ی ترش و شیرینی که بالاخره گذشت این روزها را نمیدانم ولی در روزگاری که من بدنیا آمدم، پدر و مادرها برای اینکه فرزندانشان که در نیمه دوم سال متولد شدهاند، زودتر به مدرسه بروند و از هم سن و سالانشان عقب نمانند، تاریخ تولد شناسنامهشان را به نیمه اول سال تغییر میدادند! نمیدانم عقب کشیدن تاریخ تولد فرزندان خوب است یا نه. یا اینکه مشکل اصلی قانون ثبت نام مدارس است. ولی از داشتن یک تاریخ تولد رسمی دیگر بجای تاریخ تولد واقعی خودم، احساس خوبی ندارم. خب دیگه باید برم شمع ها رو فوت کنم امیدوارم همه از رسیدن روز تولدشون خوشحال باشن و روز تولدشون هیچ وقت یادشون نره. بهترین دعایی که می توانستم در شب تولدم برای خودم و عزیزانم از خداوند متعال خواستار باشم: خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان در آخرم شعری بسیار زیبا از دوست هنرمند و عزیزم شایا تجلی که اون رو به مناسبت تولدم بهم هدیه کرد و اینجا از لطفش و محبتش خیلی متشکرم و همینطور دوستای گلی که من و با کامنتها و ایمیلهاشون خجالت زده کردن امیدوارم بتونم هم بزم خوشیهاتون و غمخوار لحظه های سختتون باشم. فدای شما لاله آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !




می تونی برکت وجودش رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنی 
در عین اینکه محکم و استواره 
قلبش مهربونه 
شیطونه 
و دلچسب 
صمیمی و همدل 
و ملیح 
او یک زن است 
او زندگی است... 

![]()
شاهزاده ی پاییز و مهر
شاهزاده ی پاییز و مهر، همسفرِ کوچه و باغ
ماهِ بلندِ آسمون، تو این شبای بی چراغ
همپرسه ی بارو ن و باد، همقدمِ برگ و خزون
دلتنگی های ماه مهر، دلشوره های آسمون
هوا هوای ابریه، هوا هوای بی کسی
تو بهترین همسفرُ تو بهترین همنفسی
رو خش خش برگای زرد، کوچه ها رُ قدم بزن
از ناله ی خزون نترس، همیشه سبز و موندگار
چشم تو همبغضِ خزون، قلبِ تو خونه ی بهار
پاییز بهارِ عاشقاس، همیشه سبز و موندگار
غرورِ تو پرنده ی ، نجیبِ آسمون عشق
بخند که شعر خنده هات ، قصیده ی جنونِ عشق
تو اومدی که سرنوشت، دلتنگیهاشُ رو کنه
آرزوهاشُ تو چشات، دوباره جستجو کنه

با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش
نقش هزار پرده ای از یادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر یادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو یادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگیزت
پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگیزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و یاسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حیاط ایستاده است
خورشید کم کمک به نوک کوههای غرب
نزدیک می شود ....
اما هنوز از حسنک نیست یک خبر
معلوم نیست باز چرا دیر کرده است!
فریاد اعتراض حیوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشیمان است!!
امسال هم دوباره کتابش را
زیر درخت خانه شان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گویی خود برنداشته
با اینکه بره های قشنگش را
همین پارسال گرگ
از هم درید و خورد .....
پاییز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زیر درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگویم اما
این گرگ نا بکار
یوسف من را
از هم درید .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پیراهنم کجاست ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
این دست آخر است ....
تقدیر برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم ......
| Design By : Night Skin |
